رفت و تماشاي قفايش را به من داد

آن گريه هاي پشت پايش را به من داد

 

با گريه خاكستر شدن را ياد دادم

ديروز كه پروانه جايش را به من داد

 

تقصيرها را گردنم انداخت معشوق

با اين بهانه انزوايش را به من داد

 

طي ميكنم صحرا به صحرا جاده ها را

رحمت بر آنكه گيوه هايش را به من داد

 

قصد كليم الله بودن كرده بودم

ناراحتم تنها عصايش را به من داد

 

بدجور نخلستان نشينم كرد آخر

وقتي نجف حال و هوايش را به من داد

 

دردم حسين است و دوايم هم حسين است

هم درد داد و هم دوايش را به من داد

 

از حاجيان كعبه هم حاجي ترم كرد

وقتي طواف كربلايش را به من داد

 

يك عده اي را كعبه ، من را كربلا بُرد

به ديگران سنگ و طلايش را به من داد

 

اول دلم را ارباً اربا كرد بعداً

بين ِ كفن ها بوريايش را به من داد


       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1392 توسط هادی وصال


گودال

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

بخدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

 

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

 

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

امدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

 

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم  بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادر م بلند شود

 

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده


   علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1392 توسط هادی وصال

      مدح سیدالشهدا


جمع رسل محو در صفات تو هستند

وقف نشان دادن حیاط تو هستند 


ذات وجودی انبیای الهی

جمع شده در میان ذات تو هستند


جلوی ربی عارفان حقیقت

کاسه به دست تجلیات تو هستند


جلوه مکن بندگان به کفر می افتند

جلوه نکرده هنوز مات تو هستند


جام بهشتی و نهر های بهشتی

گوشه ای از برکت فرات تو هستند


گندم شهر ری ات که روزی ما شد

دوستانت پی زکات تو هستند


روز قیانت اگر نیامده از راه

منتظر کشتی نجات تو هستند


طفل رضیع تو دستگیر دو عالم

گر چه کودک ولی پیر دو عالم 


     علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 توسط هادی وصال

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود


بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود


تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود


هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود


   علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط هادی وصال

هزار بار تنت جا به جا شد و ديدم

سرت جدا شد و رَختَت جدا شد و ديدم


لبت كه تشنه شد و خشك شد به هم چسبيد

به زور ِ نيزه دهان تو وا شد و ديدم


حسین جان گره معجر مرا شل کرد

همین که پیرهنت نخ نما شد و دیدم

 

سر تو نیزه و شمشیر ها گره خوردند

شلوغ بود و صدا در صدا شد و دیدم


         علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط هادی وصال

         يا مظلوم

خوردي امروز نيزه فردا نَعل

نيزه هم چاره دارد اما نعل...

 

يك، دو، سه، چهار ... ده تا اسب

روي هم ميشود چهل تا نعل

 

هر كسي از تن ِ تو ميگذرد

شمر با پا و اسبها با نعل

 

پشت و روي تورا يكي كردند

چقدر جلوه دارد اينجا نعل

 

چون لباست به روي چادر من

هر كسي پا گذاشت حتي نعل

 

دهنت را خودت بگو چه شده؟

تهِ شمشير خورده اي يا نعل؟


      علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط هادی وصال

شبِ آخر بگذار اين پَر ِمن باز شود

بيشتر رويِ تو چشم تر ِمن باز شود


حرفِ هجران مزن اينقدر مراعاتم كن

دست بردار ، دلِ مضطر ِ من باز شود


جان زينب برو از كرب و بلا زود برو

مگذاري گره ي معجر من باز شود


آه ، راضي نشو بنشينم و گيسو بكشم

آه ، راضي نشو موي سر من باز شود


پاي دشمن به روي پيكر تو باز شود

روي دشمن به روي معجر من باز شود


جانِ من حرز بينداز به گردن مگذار

جاي اين بوسه ي پيغمبر من باز شود


جان زينب برو مگذار غروب فردا

سمت گودال رهِ مادر من باز شود


حيف از اين زير گلو نيست خرابش بكنند؟!

پس اجازه بده تا حنجر من باز شود


لااقل قول بده زود خودت جان بدهي

بلكه راهِ نفس آخر من باز شود


        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط هادی وصال

فقط چون خیلی این غزل رو دوست داشتم خواستم قبل از محرم با این به روز بشم


یا حسین (ع)مددي

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

آنچنان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اطراق کنم

بوي شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت

جذبه ي عشق بر آن است مرا ذوب کند

صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

قصد"رب ارنی"گفتن من دیدن توست

تا نگاهم به تو افتاد "لن"از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام

بر روي گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ي تو

بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

"ندهد فرصت گفتار ،به محتاج ،کریم"

بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همانجا که تعلق دارد

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

همه ي بهت من این است چرا عریانی

نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت


       علی اکبر لطیفیان 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 توسط هادی وصال

صل الله عليك يا اباعبدالله


سوختیم و شعله ی بال و پر ما شد بلند

فطرسی از گوشه ی خاکستر ما شد بلند


در تنزل کردن معشوق سیر عاشق است

عشق کوتاه آمد و زیر سر ما شد بلند


انس از ذکر شب عشاق هم واجب تر است

نیست عاشق هر کسی که از بر ما شد بلند


اشک وقتی میچکد هنگام معراج دل است

بخت ما در سایه ی چشم تر ما شد بلند


بی حسین بن علی خلقت بلا تکلیف بود

در پی کار خدا هم دلبر ما شد بلند


سینه ی ما منبر است آتش نمی سوزاندش

هر شب جمعه حسین از منبر ما شد بلند


احترام نام تو بر انبیاء هم واجب است

هر کجا حرف تو شد پیغمبر ما شد بلند


سائلانت بیشتر بازارگرمی می کنند

دست ما پُر بود و دست دیگر ما شد بلند


زحمت تو در حقیقت سربلندی همه ست

تو شدی نیزه نشین اما سر ما شد بلند


          علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 توسط هادی وصال

به مناسبت ولادت سیدالشهدا ع


برسانند اگر تربت دلداران را

در مي آرند ز هر دلهره بيماران را

همه سرمايه ي يك اهل كرامت كرم است

احتياجي به دِرَم نيست ، كرم داران را

يوسف آن است كه از تخت تنزل نكند

بارها گر بفرستند خريداران را

در بهشت تو چرا حرف جهنم بزنيم

قلم عفو بگيريد گنه كاران را

سر كه گرم است پي كار تو دل هم گرم است

باز دلگرم تو كردند سر ِياران را

كورتر كن گره ام را ، نكند باز كني

وا مكن از سر خود جمع گرفتاران را

گريه تا هست حرام است نماز باران

چه خيالي است بگيرند اگر باران را

بعد از اين پيرهني با يقه ي تنگ مپوش

خون مكن اين جگر سرخ ِهواداران را


                ******

رب الارباب شد ، الله صفاتي كه رسيد

شد حسين ابن علي جلوه ي ذاتي كه رسيد

بود منظور همان گريه براي ارباب

اندر آن ظلمت شب آب حياتي كه رسيد

ظاهرش كرب و بلا ، باطنش عرش الرّحمان

اذن معراج شد آن برگ براتي كه رسيد

كرمت دست نينداخت مرا دست گرفت

طيب الله به كشتي نجاتي كه رسيد

بيشتر از همه تو گردن ما حق داري

به دليل همه ي اين بركاتي كه رسيد

لبم از مهريه ي فاطمه سيراب نشد

تشنه تر كرد مرا آب فراتي كه رسيد


                                *******

بال فطرس به عنايات تو پر ميگيرد

تا غلام تو شود بال سفر ميگيرد

دل ما خرج كه شد قيمت آن بالا رفت

سنگ در كنج حرم ، قيمت زرّ ميگيرد

بهترين سود همين است كه در چشم تر است

به تو دل ميدهد و چند گُهر ميگيرد

چقدر زود در ِ خانه ي تو ريخته اند

وقت خيرات ، گدا زود خبر ميگيرد

بين فرزند و غلامت نگذاري فرقي

كرم تو همه را مدِّ نظر ميگيرد

چقدر فاطمه تشنه ست در اين ششماهه

انَاالعطشان تو انگار جگر ميگيرد


                 ******

اَرني گفتنم از هر سخنم مي آيد

ولي از سمت تو هر بار لَني مي آيد

كاروان راه مينداز ، بمان تا برسم

دارد از راه اُويس قرني مي آيد

تا زمين هاي يمن مِهر علي را دارند

به قنوت تو عقيق يمني مي آيد

كرم ذاتي دست تو از آن جانب در

قبل هر گونه عرق ريختني مي آيد

رنگ هرآنچه ببافد به تنت سرخ بُود

به تو از فاطمه هر پيرهني مي آيد

پيرهن نيز به جسم تو افاقه نكند

به تو انگار همان بي كفني مي آيد




        علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391 توسط هادی وصال

          

گريه ميكردم ولي با آن وضو ميساختم

داشتم با آبِ رويم آبرو ميساختم

 

گريه ام  غسل طهارت بود زير سايه اش

فطرتم را از گناهان شست و شو ميساختم

 

بايد اين مِي هاي جاري را گرفت و جمع كرد

كوزه گر گر ميشدم حتماً سبو ميساختم

 

ميگرفتم بيشتر زآنچه توقع داشتم

تا خودم را با كريمان روبه رو ميساختم

 

پيرهن مشكي تنم كردم ولي با نخ نخش

ناقصي هاي دله خود را رفو ميساختم

 

من رسول تُركم و يك روز كلبش ميشوم

چه سحرها در خيالم آرزو ميساختم

 

امتحان كردم خودم روزي نميگفتم حسين

از شبش تا صبح با آهه گلو ميساختم

 

عمر من طي شد ميان سوختن يا ساختن

با لبش ميسوختم با زلف او ميساختم


          علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط هادی وصال

درطریقت زحمت بسیارهاباید کشید

تاتقرب منت جام بلا باید کشید

یارمابدنیست ازمایک ملاقاتی کند

گه کریمان را به بالین گدابایدکشید

در مسیر دلبر ما  چشم پاکی واجب است

گرنظرخوردانتقامش رازمابایدکشید

نیست توجیه قبولی دیدگان خشک را

ازمیان چاه،گاهی آب رابایدکشید

وقت روضه زودترازهرچه بایدگریه کرد

سفره که آماده شد،فوراغذابایدکشید

الدواعندالحسین والشفاعندالحسین

بهردرمان یافتن دست ازدوابایدکشید

رفته رفته وقت ما داردبه پایان می رسد

تاکه عمري هست نازیاررابایدکشید

روبه قبله کردن مابین قبرانصاف نیست

صورت مارابه سمت کربلابایدکشید

عاشقان بی کفن ها ،باکفن بیگانه اند

بعدمردن روي ما یک بوریابایدکشید


   علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط هادی وصال

روضه ي تنور خولی

تازه رسیده از سفر کربلا،سرت

بین تن تو فاصله افتاده تا سرت

با پهلوي شکسته و با صورت کبود

کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت

پیشانی ات شکسته و موهات کم شده

خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟

وقتی که هست دامن من نذر بچه هام

در گوشه ي تنور بیفتد چرا سرت؟

رگ هاي گردنت چقدر نا مرتب است

اي جان من چگونه مگر شد جدا سرت؟

این جاي سنگ نیست،گمان می کنم حسین

افتاده است زیر سم اسب ها سرت

باید کمی گلاب بیارم بشویمت

خاکی شده است از ستم بی حیا سرت

چشمان تو همیشه به دنبال زینب است...

تا اربعین اگربرودهرکجاسرت


   علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط هادی وصال


توفقط دست به زانومزن وگریه مکن

گیرم اي شاه کسی نیست...خودم نوکرتو

لحظه اي فکرکنی پیرشدم،مدیونی

درسرم هست همان شوق علی اکبرتو

من خودم یک تنه ازکرببلا می برمت

چه کسی گفته که پاشیده شده لشگرتو

توبرایم نگرانی چه می آیدسرمن

من برایت نگرانم چه می آیدسرتو

همه رابدرقه کردي وبه میدان بردي

میروي،هیچکسی نیست به دوروبرتو

بده پیراهن خودراکه خودم پاره کنم

نمی ارزدسراین کهنه شده...پیکرتو...

واي ازمعجرمن،معجرمن،معجرمن

واي ازحنجرتو،حنجرتو،حنجرتو
***
سعی ام این است ببینم بدنت را،اما

چه کنم!شمرنشسته جلوي خواهرتو


      علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط هادی وصال

یا حسین (ع)مددي

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

همچنان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اطراق کنم

بوي شهر تو که آمد قرن از یادم رفت

جذبه ي عشق بر آن است مرا ذوب کند

صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

قصد"رب ارنی"گفتن من دیدن توست

تا نگاهم به تو افتاد "لن"از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام

بر روي گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ي تو

بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

"ندهد فرصت گفت ،به محتاج ،کریم"

بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همانجا که تعلق دارد

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

همه ي بهت من این است چرا عریانی

نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت


    علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390 توسط هادی وصال

باز پیراهن مشکی به تنم کرد ارباب


باز دلبسته این پیرهنم کرد ارباب


ای خدا شکر که در هیئت امسالش هم


باز مشغول به سینه زدنم کرد ارباب


هر کسی در پی دلدار خودش می گردد


باز آواره دور از وطنم کرد ارباب


من که عمریست نشد نوکر خوبی باشم


از سر لطف اُویس قََرَنم کرد ارباب


من کجا روضه کجا هیئت ارباب کجا؟


یا حسین گفتم و شیرین دهنم کرد ارباب


خواب آنشب اثر سینه زدن هایم بود


باز پیراهن مشکی به تنم کرد ارباب


من به عالم ندهم لذت مردن را با...


...فکر خوبی که برای کفنم کرد ارباب


      lمهدی صفی یاری محرم سال 90



نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر 1390 توسط هادی وصال

 

آن باده ای خوش است که نذرسبوشود

آن غصه ای خوش است که آه  گلو شود

 

 اصلا به یک دوقطره نباید بسنده کرد

آن چشمه،چشمه است،که یک روز"جو" شود

 

وقتی دلم شکست،گرومیگزارمش

خوب است،آبروی جگر،"آب رو" شود

 

عشاق راه دربدر ناله ی هم اند

مستانه ناله کن که دلی زیروروشود

 

ما در حسینیه به خداوند می رسیم

ذکر"حسین" جلوه کند ذکر"هو"شود

 

روزی  اگر بناست که قربا نی ام کنند

اینکاربهتراست به ابروی اوشود

 

باید که سجده کرد خدا، یا حسین را

فردا که باخدای  خودش روبرروشود

 

آقایی کریم اجازه نمی دهد

تا اینکه دست ما به صف حشرروشود

 ***

این گریه ی برای توعین طهارت است

عابد چرامعطل آب وضو شود

 

هرکس که سربه زیر توشد سربلند شد

بی آبروکنارتوبا آبروشود


             علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 توسط هادی وصال


تن که بیمار طبیبان شد دچارش بهتر است
دل که نذر کربلا شد بی قرارش بهتر است
بردن چیزی به دربار کریمان خوب نیست
سائل آقا شدن اصلا ندارش بهتر است
 
ما چرا بی چاره، آنها که حسینی نیستند
هر که شد وقف محرم روزگارش بهتر است
فاطمه با گریه اش ما را اسیر خود نمود
آری آری گریه اصلا گریه دارش بهتر است
نوکری آسوده میمیرد که بیند بعد او 
در غلامی از خودش ایل و تبارش بهتر است
 
سن پیری بیشتر از هرچه باید گریه کرد
میوه خسته زمستان آب دارش بهتر است
 
روز روشن بود آقا کشته شد پس بعد از این
گریه ماه محرم آشکارش بهتر است

                                                        علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 توسط هادی وصال

چه خوب است آب و هوایی که دارید


همیشه بهشت است جایی که دارید

الهی روی خلوتی هم نبیند


شلوغی این کوچه هایی که دارید


مجال عرق ریختن هم ندادید


به پیشانی این گدایی که دارید


نمی خواهم اصلا بفهمم که ما را


کجا می برد رد پایی که دارید


همین که شما می بریدم، یقینا


شبی می رسم تا خدایی که دارید


از امروز ناله رسان حسین است


پر فطرس بینوایی که دارید


برایم هوای بهشتی بالا


حرام است با کربلایی که دارید


شما با خدا با خدا با خدایید


ومن با شمایم شمایی که دارید...


...مرا خیمه کربلا می نویسید
دخیل حسینیه ها می نویسید


دل بیقرار اختیاری ندارد


اسیر است و راه فراری ندارد


مقامات عاشق فنا می پذیرد


اگر هم بمیرد مزاری ندارد


کسی که بنا نیست بی سر بمیرد

چه بهتر دل بیقراری ندارد


دل بی حسین اصل و فرعش زیادی است


شبیه درختی که باری ندارد


دل بی حسین از گل بدترین هاست


دل بی حسین اعتباری ندارد


بود ذکر سجاده هر فقیری
امیری حسین فنعم الامیری

همه زیر پایند و بالا حسین است


همه قطره اند و دریا حسین است


چه رسم خوشی که زمان تولد

کلام نخستین ما یا حسین است


حسن هم حسین است ، علی هم حسین است

محمد حسین است و زهرا حسین است

حسن یا علی فاطمه یا محمد


تجلی این چهارتن با حسین است


همین که به جز عشق چیزی نگفتیم


تجلی " لا ذکر الا حسین " است


گنهکارها نیز ترسی ندارند


قیامت اگر دست آقا حسین است


شه عالمینیم ، الحمدلله
غلام حسینیم ، الحمدلله


ندیدم کسی را گدایش نباشد


مسلمان یا ربنایش نباشد


مسیر تکامل یقینا محال است


اگر کربلا انتهایش نباشد


برای جهنم چه خوب است، هر که


حسین بن زهرا برایش نباشد


مگر می شود؟نه...نه... امکان ندارد


خدا باشد و کربلایش نباشد


خدایی که دار و ندارش حسین است


مگر می شود خون بهایش نباشد؟


یقین کشتی او نجاتی ندارد


اگر خواهرش ناخدایش نباشد


حسین آمد و بال ها گریه کردند
تمامی گودال ها گریه کردند


پر ما کجا؟وسعت آسمانت


پریدن کجا؟قبه ی لا مکانت


حسن هم به پای تو قد راست می کرد


ادب داشت ، پیشت امام زمانت


تو بالا نشینی ، چگونه نباشد


سر شانه های پیمبر مکانت


تویی سنت هفت تکبیر احرام


نبی منتظر شد بچرخد زبانت


شما هر دو در حال ارتزاقید


اگر می گذارد دهان بر دهان


خدا بهتر از تو ندارد اگر داشت


یقین کن که می داد روزی نشانت


خداوند مثل تو دیگر ندارد
شبیه تو دارد اگر خب بیارد


من و سالها جستجویت حسین جان


من و منت گفتگویت حسین جان


مگر می شود من به پایت نیفتم


من و سجده بر خاک کویت حسین جان


من عادت ندارم شبی بی تو باشم


من و هیئت کو به کویت حسین جان


به والله خوابش نمی برد زهرا


نمیشد اگر شانه مویت حسین جان


گلوی تو عادت به نیزه ندارد


به قربان زیر گلویت حسین جان


چقدر آه گفتی جوابت ندادند
چقدر آب گفتی و آبت ندادند...


       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 توسط هادی وصال

تنها ترین سردار ! دیگر لشگرت نیست ...

تکیه بده بر نیزه ات ، پیغمبرت نیست 

 

یک گله گرگ تشنه آماده است اما ...

دیگر اباالفضلت ، علی اکبرت نیست 

 

آنقدر بوسیده تورا شمشیر هاشان

یک جای سالم هم درون پیکرت نیست

 

گشتم تمام کربلا را ... آه ... اما

پیراهنی که داده بوده مادرت نیست

 

از کربلا تا کوچه قلبم ناگهان رفت

وقتی که دیدم گوشوار دخترت نیست

 

***

مهمان نوازی میکند الشام ، الشام

گاهی سرت بر نیزه و ... گاهی سرت نیست


            رضا هدایت خواه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 توسط هادی وصال

هزار آینه مبهوت بی شماری تو
هزار بادیه مجنون نی سواری تو


بهار آمده با لاله های سینه زنش
پی زیارت باغ بنفشه کاری تو


هلا که جمع نقیضین بوسه و عطشی
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو


چه جای نغمه در این روزگار یأس مگر
به روی دست تو پرپر نشد قناری تو ؟


هم او که نامه برایت نوشت , با خنجر
ببین که آمده از پشت سر به یاری تو


دریغ,کاری از این طبع مرده ساخته نیست
به جز شمردن گلزخم های کاری تو



به ما مخند که جای گریستن بر خویش
نشسته ایم دمادم به سوگواری تو....


           سعيد بيابانكي


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 توسط هادی وصال

لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟

قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریف تو به دست همه سنگ داده است

اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه گودال نیستی

بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاه

احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها

در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم

ای نور چشم من به فدایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین

جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی

با فرق این که شکل هدایت عوض شده



        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 توسط هادی وصال

عیسی شدی که این همه بالا ببینمت

بالای دست مردم دنیا ببینمت

بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت

راضی نمی شود دلم الا ببینمت

اما چه فایده خودت اصلا بگو حسین

وقتی نمی شناسمت آیا ببینمت؟

امروز که شلوغی مردم امان نداد

کاری کن ای عزیز که فردا ببینمت

شبها چه دیر می گذرد ای حسین من

ای کاش زود صبح شود تا ببینمت

حلا هلال تو سر نیزه طلوع کرد

تا ما رأیت إلا جمیلا ببینمت

گفتی سر تو را ته خورجین گذاشتند

چه خوب شد نبوده ام آنجا ببینمت

تو سنگ م یخوری و سرت پرت می شود

انصاف نیست بین گذرها ببینمت

فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر

بگذار گوشه ای تک و تنها ببینمت


               لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 توسط هادی وصال

هرکسی خواسته باشد به خدایی برسد
باید از کشتی تو راهنمایی برسد

نه فقط فطرس پر سوخته ی تو حتی
بی تو جبریل محال است به جایی برسد

سر به زیر قدم توست بها میگیرد
پس چه بهتر سر ما نیز به پایی برسد

نیستم عاشق اگر منت درمان بکشم
به روی چشم اگر از تو بلایی برسد

وقت تو وقت شریفی است ولی بین مسیر
منتظر می شوی اینقدر گدایی برسد

بعد از این وقت کم پشت در خانه مرو
بگذار این دل ما هم به نوایی برسد

ما هنوزم که هنوز است سر کار تواییم
تا ببینیم که از تو چه عطایی برسد

طلب ماست نداریم همین ما را بس
اگر از مادر تو چند دعایی برسد

رحمت واسعه ات کیسه ی ما را پر کرد
این چه لطفی است به هر بی سر و پایی برسد

گریه کن های تو همسایه ی زهرا هستند
بگذارید فقط روز جزایی برسد

یا حسین است و یا ذکر شریف زینب
اگر از ما به صف حشر صدایی برسد

به پریشانی گیسوت قسم نزدیک است
که به ما هم خبر کرببلایی برسد


                علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 توسط هادی وصال

اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟
اوکجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟
...
بنویسید سری بر سر نی جا میکرد
خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد


     علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 توسط هادی وصال

گمان نمي كنم اين روح پيكرم باشد


تني كه مثله شده در برابرم باشد


بدن بدن كيست اينچنين شده است ؟


اگر خداي نكرده برادرم باشد ...!


فداي خواهر مظلومه اي كه نالان گفت


كنار كشته ي گودال موپريشان گفت


گمان نمي كنم اين زير نيزه افتاده


حسين فاطمه يعني برادرم باشد


تو را خدا بگذاريد بوسه اش بزنم


كه قول ميدهم اين بار بار آخرم باشد


كفن كه نيست عبا نيست ، بوريا هم نيست ؟


بد است بي كفن اين مرد محترم باشد


براي آنكه روي پيكرش بيندازم


نمي شود بگذاريد معجرم باشد ؟


                 لطيفيان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 توسط هادی وصال

اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند

اینجاگدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان

این خانواده، محتشمش فرق می کند

"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"

عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از حسینُ منی  پیغمبر خدا

فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند

         علی زمانیان


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم آذر 1389 توسط هادی وصال

دارد تمامی بدنم تیر می کشد  
               روحم که خسته است ، تنم تیر می کشد

حتی بمیرد این تن اگر در غم شما 
                    بر روی پیکرم ، کفنم تیر می کشد

وقتی که صحبت از عطش و آب می شود
                لب تشنه می شوم ، دهنم تیر می کشد

می خواهم از کنار حسینیه رد شوم
                     یکباره پای رد شدنم تیر می کشد

آنسو کنار رود ، یَلی تشنه جان سپرد
                    قلبِ برادری که منم ، تیر می کشد

دارند دستهای مرا قطع می کنند
                       انگار بال ِ پر زدنم تیر می کشد

شش ماه نیست آمده ، پرپر که می شود
                    احساس باغبان شدنم تیر می کشد  

هم سینه ام سه مرتبه سوراخ می شود
                     هم تار و پود پیرهنم تیر می کشد

با خنجری سر از بدنم می شود جدا
                       دارد سرِ جدا ز تنم تیر می کشد

یورش که می برند به غارت ، حرامیان
                         گلبرگهای یاسمنم تیر می کشد   

در دست های یک نفر از گوشواره ها - 
             خون می چکد وَ گوش ِ زنم تیر می کشد

تیر سه شعبه را بکش از چشمهای من
                          دارد تمامی بدنم  تیر می کشد



                         آل ابراهیم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 توسط هادی وصال

نای نی تر شد از فغان افتاد

گوشه ای جام شوکران افتاد

روضه ات را جگر نمی فهمد

رد اشکم به استخوان افتاد

چقدر گرم ذکر وتسبیحی!؟

تشنه لب،نیزه از دهان افتاد

گیسوانت ضریح حاجات است

سرتان دست این و آن افتاد

یاد انگشتر تو افتادم

تا نگاهم به ساربان افتاد

عاقبت شهر سایه اش را دید

نام زینب سر زبان افتاد

لب یحیایی ات،کلیم شهید

سر و کارش به خیزران افتاد

سیل اشک آمد وغزل را برد

قلم شاعر از توان افتاد . . .

   (شاعر:وحیدقاسمی)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 توسط هادی وصال

حضرت سيدالشهداء (ع)

 وقتش رسيده است،كه سلمان مان كني

 مجذوب چند آيه ي قرآن مان كني

 

 ما بت پرست كعبه ي عشقيم،ياحسين

 قرآن ز ني بخوان كه مسلمان مان كني

 

 ما ذهن مان به درك مقامت نمي رسد

 اي كاش مور ملك سليمان مان كني

 

 قدري ز روي نيزه براي خدا بخند

 تا آشنا به واژه ي عرفان مان كني

 

 با صوت جانگداز لب سنگ خورده ات

 مانند زلف خويش،پريشان مان كني

 

 دنبال نيزه ي تو به هر سو دويده ايم

 چيزي نمانده بي سروسامان مان كني

 

 مجنون تان شديم وبه جاي كوير ودشت

 مي خواستي كه مرد نيستان مان كني

 

 ما تشنه ايم،حضرت آقا نمي شود؟

 مهمان چند قطره ي باران مان كني

 

 ما را گداي خانه ي خود كن،همين بس است

 كي گفته ايم حاجي دكان مان كني!؟


            وحید قاسمی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم آذر 1389 توسط هادی وصال

اسلایدر