قبله تا طاق دو ابروى تو را کم دارد

چون نمازي ست که انگار خدا کم دارد

 

همه ی خلق سر سفره تو مهمانند

کرم سفره تو باز گدا کم دارد

 

سر ما را به دو تا کيسه زر گرم نکن

سائل خانه ات اين بار دعا کم دارد

 

گريه کن هاى تو را قلب مصفا دادند

هر کجا گريه ی تو نيست صفا کم دارد

 

کاروانى پى ات افتاد و پى اش افتادم

ديدم انگار سگ قافله را کم دارد

 

من پى تربت بين الحرمينم، بفرست

چون مريضى که مريض است و دوا کم دارد

 

تا رسيدن به کمالات بلا بايد ديد

هر کسى که نرسيده ست بلا کم دارد

 

بين حج کرببلا رفتى و يعنى حج هم

نيست مقبول اگر کرببلا کم دارد

 

خانه ما دو سه ماه است حسينيه شده

اين وسط عکس تو را خانه ما کم دارد

 

عاقل آن است که مسکين اباعبدالله ست

هر کسى نيست در اين خانه گدا، کم دارد

 

گريه کم دارم و فرياد زدن، پس اى داد

مانده حالا جگرم بين دو تا "کم دارد" 

         علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

غم تا غم يار است، از غم خير ديديم

از گريه و از آه و ماتم خير ديديم

 

هر وقت دم داديم تو بر ما دميدى

ما بين دم دادن دمادم خير ديديم

 

ما در همين عالم به لطف روضه تو

اندازه خير دو عالم خير ديديم

 

ماه خدا جاى خودش را دارد اما

ما بيشتر ماه محرم خير ديديم

 

از جاى جاى  کربلا که هيچ حتى

از عکس هاى کربلا هم خير ديديم

 

پشت و پناه کشور ما پرچم توست

لحظه به لحظه زير پرچم خير ديديم

 

خير کثيرى که خدا فرمود گريه ست

آيا از ين گريان شدن کم خير ديديم؟!

 

ما گريه کن هاى تو با هم گريه کرديم

ما گريه کن هاى تو با هم خير ديديم

 

با ياد يک معصوم وقتى گريه کرديم

از چهارده معصوم ديدم خير ديديم

 

حج پيمبر را به پاى ما نوشتند

ما از رسول الله اعظم خير ديديم

 

گر رفت عاشورا وليکن اربعين هست

ما از صفر مثل محرم خير ديديم 

      علی‌اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين

بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

 

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند

خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

 

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم

نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

 

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد!

خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

 

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا

همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

 

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام

بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

 

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم

اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

 

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير

بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

 

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند

سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

 

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم

توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

 

          علي اكبر لطيفيان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

ما را به نام هيچ کس قنبر نگردان

يعنى غلام خانه ديگر نگردان

 

معطل کن و چيزى نده، بگذار باشيم

ما را فقير اين در و آن در نگردان

 

من از غلامان سياه کربلايم

وقتى به تو رو مي زنم رو برنگردان

 

لطفى که دارد تربت تو زر ندارد

اين خاک پايى را که دادى زر نگردان

 

حر پشيمانيم و با تو حرف داريم

آقا به جان زينب از ما سرنگردان

 

حيفت نمي ايد ز ما گريه نگيرى؟

وضع بد ما را ازين بدتر نگردان

 

خيلى برايم مادرم زحمت کشيده

آقا مرا شرمنده مادر نگردان

 

ما آمديم اين بار پيش تو بميريم

پس لطف کن ما را به خانه برنگردان

 

من با فراتت چند سالى هست قهرم

اى تشنه لب با آن لبم را تر نگردان

 

من قول دادم از تو انگشتر نگيرم

اصلاً مرا مشغول انگشتر نگردان

 

برخيز که دور و بر زينب شلوغ است

در قتگله هم روى از خواهر نگردان

 

حداقل اى شمر پيش چشم زينب

عريان ما را اين ور و آن ور نگردان

   

      علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

تقدیم به حسینیه ها و خدام حسینی

 

عمرى گذشت اما به درد تو نخوردم

شرمنده ام آقا به درد تو نخوردم

 

تو فکر من بودى وليکن من نبودم

اصلاً به فکر نوکرى کردن نبودم

 

من دور بودم، تو مرا نزديک کردى

راه مرا از کربلا نزديک کردی

 

گفتى اگر تو بى پناهى من حسينم

حتى اگر غرق گناهى، من حسینم

 

گفتى بيا پاک از گناهت مي کنم من

تو رو به چاهى رو به راهت می کنم من

 

گفتى بيا مثل تو خيلى خار دارم

حتى براى مثل تو هم کار دارم

 

آواره ام، آواره را آواره تر کن

بيچاره ام، بيچاره را بيچاره تر کن

 

آوارگى در اين حسينيه مي ارزد

بيچارگى در اين حسينيه مى ارزد

 

هر شب اسيرم مي کنى پاى بساطت

دارى تو پيرم مي کنى پاى بساطت

 

من چاى مي ريزم گناهم را بريزى

يک جا تمام اشتباهم را بريزى

 

شان نزولت مي کند آخر بلندم

سر را تو دادى جاى آن من سربلندم

 

 وقتى گذر کردند خيلي ها ازين جا

رفتند تا معراج تا بالا ازين جا

اين جا گرفته از خدا عيسى دمش را

اين جا خدا بخشيد آخر آدمش را

 

من خام بودم غصه و غم پخته ام کرد

اين پخت و پزهاى محرم پخته ام کرد

 

مي بينم اين جا پنج تا نور مقدس

اين آشپزخانه ست يا طور مقدس

 

اين جا همان جايي ست که مولا مي آيد

زينب ميايد، بيشتر زهرا می آید

 

پخت و پز آقاى بى سر را به من داد

در کارهايش کار مادر را به من داد

 

من عالمى دارم در اين جا با رقيه

هر وقت دستم سوخت گفتم يا رقيه

 

منت ندارم بر سرت... تو لطف کردى

حالا که هستم نوکرت تو لطف کردى

 

يک شب غذاى خواهرت را بار کردم

يک شب غذاى دخترت را بار کردم

 

بايد که دست از هر چه غير کربلا شست

ديگ تو را شستم خدا روح مرا شست

 

خدمت به اين بى رنگ و رو هم رنگ و رو داد

اين کفش ها را جفت کردن آبرو داد

 

در هر کجا که نام پيراهن مي آيد

زهرا مي آيد پيش ما حتماً مي آيد

 

من دست بر سينه دم در مي نشينم

در مجلس فرزند، مادر را ببينم

 

من مي نشينم کار و بارم پا بگيرد

شايد به من هم چادر زهرا بگيرد

 

آن چادرى که عصمت کبرا در آن است

فرداى محشر منجى پيغمبران است

 

خدمت تجلى ارادت هاى شيعه ست

بالاترين نوع عبادت هاى شيعه ست

 

ما به ولايت مي رسيم از اين مودت

ما به مودت مي رسيم از راه خدمت

 

خدمت درِ اين خانه تنها فرصت ماست

گفتند: اينجا پنج روزى نوبت ماست

 

اين پارچه مشکى -فداى روى ماهش-

دارد سفيدم مي کند رنگ سياهش

 

از سوخته دل ها نگير آقا غمت را

يک وقت از دستم نگيرى پرچمت را

 

بگذار يک گوشه به پاى تو بميرم

کنج حسينيه براى تو بميرم

 

من که به غير از لطف تو يارى ندارم

من که به غير از کار تو کارى ندارم

 

 آنقدر بين دسته هايت ايستادم

نذر علىّ اصغر تو آب دادم

 

اى کاش بين ايستادن ها بميرم

آخر ميان آب دادن ها بميرم

 

خوب است نوکر آخرش بى سر بميرد

خوب است بين نوکرى نوکر بميرد

 

خوب است ما هم گوشه اى عطشان بيفتيم

در زير پاى اين و آن عريان بيفتيم

 

     علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

غير از غم معشوق در عالم خبرى نيست

جايي خبرى نيست که از غم خبرى نيست

پروانه پرش سوخت ولى آبرويش شد

ما هم دلمان سوخته، اين کم خبرى نيست

 

دنيا نتوانست ز ما گريه بگيرد

بين غم تو از غم عالم خبرى نيست

 

من توبه نکردم مگر از راه توسل

بي نام تو از توبه آدم خبرى نيست

 

گفتند درِ خانه غير تو شلوغ است

گفتند ولى رفتم و ديدم خبرى نيست

 

رزقِ همه اينجاست و رزّاق هم اينجاست

والله در خانه حاتم خبرى نيست

 

"گرماى گنه سوز حرم"خورد به ما، پس...

از سوختنِ بين جهنم خبرى نيست

 

از ناحيه توست عنايات خداوند

بى تو به خدا پيش خدا هم خبرى نيست

 

ده ماه همه منتظر ماه تو هستند

در سال به جز ماه محرم خبرى نيست

 

عمامه ندارى و عبا نيز ندارى

اى واى که از پيرهنت هم خبرى نيست

 

    علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال


رفت و تماشاي قفايش را به من داد

آن گريه هاي پشت پايش را به من داد

 

با گريه خاكستر شدن را ياد دادم

ديروز كه پروانه جايش را به من داد

 

تقصيرها را گردنم انداخت معشوق

با اين بهانه انزوايش را به من داد

 

طي ميكنم صحرا به صحرا جاده ها را

رحمت بر آنكه گيوه هايش را به من داد

 

قصد كليم الله بودن كرده بودم

ناراحتم تنها عصايش را به من داد

 

بدجور نخلستان نشينم كرد آخر

وقتي نجف حال و هوايش را به من داد

 

دردم حسين است و دوايم هم حسين است

هم درد داد و هم دوايش را به من داد

 

از حاجيان كعبه هم حاجي ترم كرد

وقتي طواف كربلايش را به من داد

 

يك عده اي را كعبه ، من را كربلا بُرد

به ديگران سنگ و طلايش را به من داد

 

اول دلم را ارباً اربا كرد بعداً

بين ِ كفن ها بوريايش را به من داد


       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ توسط هادی وصال


گودال

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

بخدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

 

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

 

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

امدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

 

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم  بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادر م بلند شود

 

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده


   علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ توسط هادی وصال

      مدح سیدالشهدا


جمع رسل محو در صفات تو هستند

وقف نشان دادن حیاط تو هستند 


ذات وجودی انبیای الهی

جمع شده در میان ذات تو هستند


جلوی ربی عارفان حقیقت

کاسه به دست تجلیات تو هستند


جلوه مکن بندگان به کفر می افتند

جلوه نکرده هنوز مات تو هستند


جام بهشتی و نهر های بهشتی

گوشه ای از برکت فرات تو هستند


گندم شهر ری ات که روزی ما شد

دوستانت پی زکات تو هستند


روز قیانت اگر نیامده از راه

منتظر کشتی نجات تو هستند


طفل رضیع تو دستگیر دو عالم

گر چه کودک ولی پیر دو عالم 


     علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ توسط هادی وصال

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود


بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود


تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود


هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود


   علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

هزار بار تنت جا به جا شد و ديدم

سرت جدا شد و رَختَت جدا شد و ديدم


لبت كه تشنه شد و خشك شد به هم چسبيد

به زور ِ نيزه دهان تو وا شد و ديدم


حسین جان گره معجر مرا شل کرد

همین که پیرهنت نخ نما شد و دیدم

 

سر تو نیزه و شمشیر ها گره خوردند

شلوغ بود و صدا در صدا شد و دیدم


         علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

         يا مظلوم

خوردي امروز نيزه فردا نَعل

نيزه هم چاره دارد اما نعل...

 

يك، دو، سه، چهار ... ده تا اسب

روي هم ميشود چهل تا نعل

 

هر كسي از تن ِ تو ميگذرد

شمر با پا و اسبها با نعل

 

پشت و روي تورا يكي كردند

چقدر جلوه دارد اينجا نعل

 

چون لباست به روي چادر من

هر كسي پا گذاشت حتي نعل

 

دهنت را خودت بگو چه شده؟

تهِ شمشير خورده اي يا نعل؟


      علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

شبِ آخر بگذار اين پَر ِمن باز شود

بيشتر رويِ تو چشم تر ِمن باز شود


حرفِ هجران مزن اينقدر مراعاتم كن

دست بردار ، دلِ مضطر ِ من باز شود


جان زينب برو از كرب و بلا زود برو

مگذاري گره ي معجر من باز شود


آه ، راضي نشو بنشينم و گيسو بكشم

آه ، راضي نشو موي سر من باز شود


پاي دشمن به روي پيكر تو باز شود

روي دشمن به روي معجر من باز شود


جانِ من حرز بينداز به گردن مگذار

جاي اين بوسه ي پيغمبر من باز شود


جان زينب برو مگذار غروب فردا

سمت گودال رهِ مادر من باز شود


حيف از اين زير گلو نيست خرابش بكنند؟!

پس اجازه بده تا حنجر من باز شود


لااقل قول بده زود خودت جان بدهي

بلكه راهِ نفس آخر من باز شود


        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

فقط چون خیلی این غزل رو دوست داشتم خواستم قبل از محرم با این به روز بشم


یا حسین (ع)مددي

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

آنچنان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اطراق کنم

بوي شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت

جذبه ي عشق بر آن است مرا ذوب کند

صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

قصد"رب ارنی"گفتن من دیدن توست

تا نگاهم به تو افتاد "لن"از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام

بر روي گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ي تو

بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

"ندهد فرصت گفتار ،به محتاج ،کریم"

بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همانجا که تعلق دارد

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

همه ي بهت من این است چرا عریانی

نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت


       علی اکبر لطیفیان 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

صل الله عليك يا اباعبدالله


سوختیم و شعله ی بال و پر ما شد بلند

فطرسی از گوشه ی خاکستر ما شد بلند


در تنزل کردن معشوق سیر عاشق است

عشق کوتاه آمد و زیر سر ما شد بلند


انس از ذکر شب عشاق هم واجب تر است

نیست عاشق هر کسی که از بر ما شد بلند


اشک وقتی میچکد هنگام معراج دل است

بخت ما در سایه ی چشم تر ما شد بلند


بی حسین بن علی خلقت بلا تکلیف بود

در پی کار خدا هم دلبر ما شد بلند


سینه ی ما منبر است آتش نمی سوزاندش

هر شب جمعه حسین از منبر ما شد بلند


احترام نام تو بر انبیاء هم واجب است

هر کجا حرف تو شد پیغمبر ما شد بلند


سائلانت بیشتر بازارگرمی می کنند

دست ما پُر بود و دست دیگر ما شد بلند


زحمت تو در حقیقت سربلندی همه ست

تو شدی نیزه نشین اما سر ما شد بلند


          علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

به مناسبت ولادت سیدالشهدا ع


برسانند اگر تربت دلداران را

در مي آرند ز هر دلهره بيماران را

همه سرمايه ي يك اهل كرامت كرم است

احتياجي به دِرَم نيست ، كرم داران را

يوسف آن است كه از تخت تنزل نكند

بارها گر بفرستند خريداران را

در بهشت تو چرا حرف جهنم بزنيم

قلم عفو بگيريد گنه كاران را

سر كه گرم است پي كار تو دل هم گرم است

باز دلگرم تو كردند سر ِياران را

كورتر كن گره ام را ، نكند باز كني

وا مكن از سر خود جمع گرفتاران را

گريه تا هست حرام است نماز باران

چه خيالي است بگيرند اگر باران را

بعد از اين پيرهني با يقه ي تنگ مپوش

خون مكن اين جگر سرخ ِهواداران را


                ******

رب الارباب شد ، الله صفاتي كه رسيد

شد حسين ابن علي جلوه ي ذاتي كه رسيد

بود منظور همان گريه براي ارباب

اندر آن ظلمت شب آب حياتي كه رسيد

ظاهرش كرب و بلا ، باطنش عرش الرّحمان

اذن معراج شد آن برگ براتي كه رسيد

كرمت دست نينداخت مرا دست گرفت

طيب الله به كشتي نجاتي كه رسيد

بيشتر از همه تو گردن ما حق داري

به دليل همه ي اين بركاتي كه رسيد

لبم از مهريه ي فاطمه سيراب نشد

تشنه تر كرد مرا آب فراتي كه رسيد


                                *******

بال فطرس به عنايات تو پر ميگيرد

تا غلام تو شود بال سفر ميگيرد

دل ما خرج كه شد قيمت آن بالا رفت

سنگ در كنج حرم ، قيمت زرّ ميگيرد

بهترين سود همين است كه در چشم تر است

به تو دل ميدهد و چند گُهر ميگيرد

چقدر زود در ِ خانه ي تو ريخته اند

وقت خيرات ، گدا زود خبر ميگيرد

بين فرزند و غلامت نگذاري فرقي

كرم تو همه را مدِّ نظر ميگيرد

چقدر فاطمه تشنه ست در اين ششماهه

انَاالعطشان تو انگار جگر ميگيرد


                 ******

اَرني گفتنم از هر سخنم مي آيد

ولي از سمت تو هر بار لَني مي آيد

كاروان راه مينداز ، بمان تا برسم

دارد از راه اُويس قرني مي آيد

تا زمين هاي يمن مِهر علي را دارند

به قنوت تو عقيق يمني مي آيد

كرم ذاتي دست تو از آن جانب در

قبل هر گونه عرق ريختني مي آيد

رنگ هرآنچه ببافد به تنت سرخ بُود

به تو از فاطمه هر پيرهني مي آيد

پيرهن نيز به جسم تو افاقه نكند

به تو انگار همان بي كفني مي آيد




        علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

          

گريه ميكردم ولي با آن وضو ميساختم

داشتم با آبِ رويم آبرو ميساختم

 

گريه ام  غسل طهارت بود زير سايه اش

فطرتم را از گناهان شست و شو ميساختم

 

بايد اين مِي هاي جاري را گرفت و جمع كرد

كوزه گر گر ميشدم حتماً سبو ميساختم

 

ميگرفتم بيشتر زآنچه توقع داشتم

تا خودم را با كريمان روبه رو ميساختم

 

پيرهن مشكي تنم كردم ولي با نخ نخش

ناقصي هاي دله خود را رفو ميساختم

 

من رسول تُركم و يك روز كلبش ميشوم

چه سحرها در خيالم آرزو ميساختم

 

امتحان كردم خودم روزي نميگفتم حسين

از شبش تا صبح با آهه گلو ميساختم

 

عمر من طي شد ميان سوختن يا ساختن

با لبش ميسوختم با زلف او ميساختم


          علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

درطریقت زحمت بسیارهاباید کشید

تاتقرب منت جام بلا باید کشید

یارمابدنیست ازمایک ملاقاتی کند

گه کریمان را به بالین گدابایدکشید

در مسیر دلبر ما  چشم پاکی واجب است

گرنظرخوردانتقامش رازمابایدکشید

نیست توجیه قبولی دیدگان خشک را

ازمیان چاه،گاهی آب رابایدکشید

وقت روضه زودترازهرچه بایدگریه کرد

سفره که آماده شد،فوراغذابایدکشید

الدواعندالحسین والشفاعندالحسین

بهردرمان یافتن دست ازدوابایدکشید

رفته رفته وقت ما داردبه پایان می رسد

تاکه عمري هست نازیاررابایدکشید

روبه قبله کردن مابین قبرانصاف نیست

صورت مارابه سمت کربلابایدکشید

عاشقان بی کفن ها ،باکفن بیگانه اند

بعدمردن روي ما یک بوریابایدکشید


   علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ توسط هادی وصال

روضه ي تنور خولی

تازه رسیده از سفر کربلا،سرت

بین تن تو فاصله افتاده تا سرت

با پهلوي شکسته و با صورت کبود

کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت

پیشانی ات شکسته و موهات کم شده

خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟

وقتی که هست دامن من نذر بچه هام

در گوشه ي تنور بیفتد چرا سرت؟

رگ هاي گردنت چقدر نا مرتب است

اي جان من چگونه مگر شد جدا سرت؟

این جاي سنگ نیست،گمان می کنم حسین

افتاده است زیر سم اسب ها سرت

باید کمی گلاب بیارم بشویمت

خاکی شده است از ستم بی حیا سرت

چشمان تو همیشه به دنبال زینب است...

تا اربعین اگربرودهرکجاسرت


   علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ توسط هادی وصال


توفقط دست به زانومزن وگریه مکن

گیرم اي شاه کسی نیست...خودم نوکرتو

لحظه اي فکرکنی پیرشدم،مدیونی

درسرم هست همان شوق علی اکبرتو

من خودم یک تنه ازکرببلا می برمت

چه کسی گفته که پاشیده شده لشگرتو

توبرایم نگرانی چه می آیدسرمن

من برایت نگرانم چه می آیدسرتو

همه رابدرقه کردي وبه میدان بردي

میروي،هیچکسی نیست به دوروبرتو

بده پیراهن خودراکه خودم پاره کنم

نمی ارزدسراین کهنه شده...پیکرتو...

واي ازمعجرمن،معجرمن،معجرمن

واي ازحنجرتو،حنجرتو،حنجرتو
***
سعی ام این است ببینم بدنت را،اما

چه کنم!شمرنشسته جلوي خواهرتو


      علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ توسط هادی وصال

یا حسین (ع)مددي

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

همچنان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اطراق کنم

بوي شهر تو که آمد قرن از یادم رفت

جذبه ي عشق بر آن است مرا ذوب کند

صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

قصد"رب ارنی"گفتن من دیدن توست

تا نگاهم به تو افتاد "لن"از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام

بر روي گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ي تو

بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

"ندهد فرصت گفت ،به محتاج ،کریم"

بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همانجا که تعلق دارد

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

همه ي بهت من این است چرا عریانی

نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت


    علی اکبر لطیفیان محرم سال 90


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ توسط هادی وصال

باز پیراهن مشکی به تنم کرد ارباب


باز دلبسته این پیرهنم کرد ارباب


ای خدا شکر که در هیئت امسالش هم


باز مشغول به سینه زدنم کرد ارباب


هر کسی در پی دلدار خودش می گردد


باز آواره دور از وطنم کرد ارباب


من که عمریست نشد نوکر خوبی باشم


از سر لطف اُویس قََرَنم کرد ارباب


من کجا روضه کجا هیئت ارباب کجا؟


یا حسین گفتم و شیرین دهنم کرد ارباب


خواب آنشب اثر سینه زدن هایم بود


باز پیراهن مشکی به تنم کرد ارباب


من به عالم ندهم لذت مردن را با...


...فکر خوبی که برای کفنم کرد ارباب


      lمهدی صفی یاری محرم سال 90



نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ توسط هادی وصال

 

آن باده ای خوش است که نذرسبوشود

آن غصه ای خوش است که آه  گلو شود

 

 اصلا به یک دوقطره نباید بسنده کرد

آن چشمه،چشمه است،که یک روز"جو" شود

 

وقتی دلم شکست،گرومیگزارمش

خوب است،آبروی جگر،"آب رو" شود

 

عشاق راه دربدر ناله ی هم اند

مستانه ناله کن که دلی زیروروشود

 

ما در حسینیه به خداوند می رسیم

ذکر"حسین" جلوه کند ذکر"هو"شود

 

روزی  اگر بناست که قربا نی ام کنند

اینکاربهتراست به ابروی اوشود

 

باید که سجده کرد خدا، یا حسین را

فردا که باخدای  خودش روبرروشود

 

آقایی کریم اجازه نمی دهد

تا اینکه دست ما به صف حشرروشود

 ***

این گریه ی برای توعین طهارت است

عابد چرامعطل آب وضو شود

 

هرکس که سربه زیر توشد سربلند شد

بی آبروکنارتوبا آبروشود


             علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ توسط هادی وصال


تن که بیمار طبیبان شد دچارش بهتر است
دل که نذر کربلا شد بی قرارش بهتر است
بردن چیزی به دربار کریمان خوب نیست
سائل آقا شدن اصلا ندارش بهتر است
 
ما چرا بی چاره، آنها که حسینی نیستند
هر که شد وقف محرم روزگارش بهتر است
فاطمه با گریه اش ما را اسیر خود نمود
آری آری گریه اصلا گریه دارش بهتر است
نوکری آسوده میمیرد که بیند بعد او 
در غلامی از خودش ایل و تبارش بهتر است
 
سن پیری بیشتر از هرچه باید گریه کرد
میوه خسته زمستان آب دارش بهتر است
 
روز روشن بود آقا کشته شد پس بعد از این
گریه ماه محرم آشکارش بهتر است

                                                        علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ توسط هادی وصال

چه خوب است آب و هوایی که دارید


همیشه بهشت است جایی که دارید

الهی روی خلوتی هم نبیند


شلوغی این کوچه هایی که دارید


مجال عرق ریختن هم ندادید


به پیشانی این گدایی که دارید


نمی خواهم اصلا بفهمم که ما را


کجا می برد رد پایی که دارید


همین که شما می بریدم، یقینا


شبی می رسم تا خدایی که دارید


از امروز ناله رسان حسین است


پر فطرس بینوایی که دارید


برایم هوای بهشتی بالا


حرام است با کربلایی که دارید


شما با خدا با خدا با خدایید


ومن با شمایم شمایی که دارید...


...مرا خیمه کربلا می نویسید
دخیل حسینیه ها می نویسید


دل بیقرار اختیاری ندارد


اسیر است و راه فراری ندارد


مقامات عاشق فنا می پذیرد


اگر هم بمیرد مزاری ندارد


کسی که بنا نیست بی سر بمیرد

چه بهتر دل بیقراری ندارد


دل بی حسین اصل و فرعش زیادی است


شبیه درختی که باری ندارد


دل بی حسین از گل بدترین هاست


دل بی حسین اعتباری ندارد


بود ذکر سجاده هر فقیری
امیری حسین فنعم الامیری

همه زیر پایند و بالا حسین است


همه قطره اند و دریا حسین است


چه رسم خوشی که زمان تولد

کلام نخستین ما یا حسین است


حسن هم حسین است ، علی هم حسین است

محمد حسین است و زهرا حسین است

حسن یا علی فاطمه یا محمد


تجلی این چهارتن با حسین است


همین که به جز عشق چیزی نگفتیم


تجلی " لا ذکر الا حسین " است


گنهکارها نیز ترسی ندارند


قیامت اگر دست آقا حسین است


شه عالمینیم ، الحمدلله
غلام حسینیم ، الحمدلله


ندیدم کسی را گدایش نباشد


مسلمان یا ربنایش نباشد


مسیر تکامل یقینا محال است


اگر کربلا انتهایش نباشد


برای جهنم چه خوب است، هر که


حسین بن زهرا برایش نباشد


مگر می شود؟نه...نه... امکان ندارد


خدا باشد و کربلایش نباشد


خدایی که دار و ندارش حسین است


مگر می شود خون بهایش نباشد؟


یقین کشتی او نجاتی ندارد


اگر خواهرش ناخدایش نباشد


حسین آمد و بال ها گریه کردند
تمامی گودال ها گریه کردند


پر ما کجا؟وسعت آسمانت


پریدن کجا؟قبه ی لا مکانت


حسن هم به پای تو قد راست می کرد


ادب داشت ، پیشت امام زمانت


تو بالا نشینی ، چگونه نباشد


سر شانه های پیمبر مکانت


تویی سنت هفت تکبیر احرام


نبی منتظر شد بچرخد زبانت


شما هر دو در حال ارتزاقید


اگر می گذارد دهان بر دهان


خدا بهتر از تو ندارد اگر داشت


یقین کن که می داد روزی نشانت


خداوند مثل تو دیگر ندارد
شبیه تو دارد اگر خب بیارد


من و سالها جستجویت حسین جان


من و منت گفتگویت حسین جان


مگر می شود من به پایت نیفتم


من و سجده بر خاک کویت حسین جان


من عادت ندارم شبی بی تو باشم


من و هیئت کو به کویت حسین جان


به والله خوابش نمی برد زهرا


نمیشد اگر شانه مویت حسین جان


گلوی تو عادت به نیزه ندارد


به قربان زیر گلویت حسین جان


چقدر آه گفتی جوابت ندادند
چقدر آب گفتی و آبت ندادند...


       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ توسط هادی وصال

تنها ترین سردار ! دیگر لشگرت نیست ...

تکیه بده بر نیزه ات ، پیغمبرت نیست 

 

یک گله گرگ تشنه آماده است اما ...

دیگر اباالفضلت ، علی اکبرت نیست 

 

آنقدر بوسیده تورا شمشیر هاشان

یک جای سالم هم درون پیکرت نیست

 

گشتم تمام کربلا را ... آه ... اما

پیراهنی که داده بوده مادرت نیست

 

از کربلا تا کوچه قلبم ناگهان رفت

وقتی که دیدم گوشوار دخترت نیست

 

***

مهمان نوازی میکند الشام ، الشام

گاهی سرت بر نیزه و ... گاهی سرت نیست


            رضا هدایت خواه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ توسط هادی وصال

هزار آینه مبهوت بی شماری تو
هزار بادیه مجنون نی سواری تو


بهار آمده با لاله های سینه زنش
پی زیارت باغ بنفشه کاری تو


هلا که جمع نقیضین بوسه و عطشی
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو


چه جای نغمه در این روزگار یأس مگر
به روی دست تو پرپر نشد قناری تو ؟


هم او که نامه برایت نوشت , با خنجر
ببین که آمده از پشت سر به یاری تو


دریغ,کاری از این طبع مرده ساخته نیست
به جز شمردن گلزخم های کاری تو



به ما مخند که جای گریستن بر خویش
نشسته ایم دمادم به سوگواری تو....


           سعيد بيابانكي


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ توسط هادی وصال

لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟

قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریف تو به دست همه سنگ داده است

اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه گودال نیستی

بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاه

احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها

در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم

ای نور چشم من به فدایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین

جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی

با فرق این که شکل هدایت عوض شده



        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ توسط هادی وصال

عیسی شدی که این همه بالا ببینمت

بالای دست مردم دنیا ببینمت

بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت

راضی نمی شود دلم الا ببینمت

اما چه فایده خودت اصلا بگو حسین

وقتی نمی شناسمت آیا ببینمت؟

امروز که شلوغی مردم امان نداد

کاری کن ای عزیز که فردا ببینمت

شبها چه دیر می گذرد ای حسین من

ای کاش زود صبح شود تا ببینمت

حلا هلال تو سر نیزه طلوع کرد

تا ما رأیت إلا جمیلا ببینمت

گفتی سر تو را ته خورجین گذاشتند

چه خوب شد نبوده ام آنجا ببینمت

تو سنگ م یخوری و سرت پرت می شود

انصاف نیست بین گذرها ببینمت

فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر

بگذار گوشه ای تک و تنها ببینمت


               لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ توسط هادی وصال

هرکسی خواسته باشد به خدایی برسد
باید از کشتی تو راهنمایی برسد

نه فقط فطرس پر سوخته ی تو حتی
بی تو جبریل محال است به جایی برسد

سر به زیر قدم توست بها میگیرد
پس چه بهتر سر ما نیز به پایی برسد

نیستم عاشق اگر منت درمان بکشم
به روی چشم اگر از تو بلایی برسد

وقت تو وقت شریفی است ولی بین مسیر
منتظر می شوی اینقدر گدایی برسد

بعد از این وقت کم پشت در خانه مرو
بگذار این دل ما هم به نوایی برسد

ما هنوزم که هنوز است سر کار تواییم
تا ببینیم که از تو چه عطایی برسد

طلب ماست نداریم همین ما را بس
اگر از مادر تو چند دعایی برسد

رحمت واسعه ات کیسه ی ما را پر کرد
این چه لطفی است به هر بی سر و پایی برسد

گریه کن های تو همسایه ی زهرا هستند
بگذارید فقط روز جزایی برسد

یا حسین است و یا ذکر شریف زینب
اگر از ما به صف حشر صدایی برسد

به پریشانی گیسوت قسم نزدیک است
که به ما هم خبر کرببلایی برسد


                علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ توسط هادی وصال

اسلایدر