ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

کسى به داشتن آبرو نياز نداشت

که در نماز به تسبيح او نياز نداشت

 

به هيچ جا نرسيد آخرش نمازى که

براى سجده به اين خاک کو نياز نداشت

 

چقدر ساده و افتاده زندگى کردند

وگرنه چادر زهرا رفو نياز نداشت

 

به هيچ چيز نيازى نداشت حتى قبر

نگو مزار ندارد، بگو نياز نداشت

 

به سلسبيل و به نهر بهشت فکر نکرد

على که پهلوى دريا به جو نياز نداشت

 

چرا مقابل حُسن اله خم مي شد

اگر رسول مکرم به او نياز نداشت؟!!

 

نديده ايم طهارت به آب رو بزند

وضوى فاطمه آب وضو نياز نداشت

 

تو رو به قبله نبودى، که قبله رو به تو بود

نماز خواندن تو سمت و سو نياز نداشت

 

نفس نفس زدن تو خودش نفس گير است

على به هيچ طناب گلو نياز نداشت

 

مراد شستن دست على ز ماندن بود

وگرنه پيکر تو شست و شو نياز نداشت

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

همه ش براى خودت، آبرو به ما ندهيد

غذا زيادتر از جنبه گدا ندهيد

 

به درد عشق رسيدن دو سوم قرب است

هزار درد که داديد، پس دوا ندهيد

 

ميان درد دواى مرا قرار بده

که زندگى نمي ارزد اگر بلا ندهيد

 

محل گذاشتى و بى محلى ات کرديم

ازين به بعد بياييد رو به ما ندهيد

 

به سينه من محتاج دست رد بزنيد

ولى حواله من را به ناکجا ندهيد

 

نداشتن برکت داشت ضايعش کرديم

ازين به بعد به نااهل فقر را ندهيد

 

مرا به دردسر انداخت بى خدا بودن

به عبد غير خدا را تو را خدا ندهيد

 

براى سوخته فرقى نمي کند اصلاً

که آخرش بدهيدش جواب يا ندهيد

 

چو طفل سر به هوا شد، دواش تنبيه است

به من که سر به هوايم دو شب غذا ندهيد

 

سگ حرم به زبان آمد و مرا فهماند

نمي شود که بماليم پوزه، جا ندهيد

 

در اختيار کسى نيست گريه، دست شماست

نمي دهند به ما گريه تا شما ندهيد

 

جهنم است بهشتى که آتشم نزند

به جان فاطمه از اين بهشت ها ندهيد

 

بيايد نامه ما را نخوانده پاره کنيد

بيايد نامه ما را به مرتضى ندهيد

 

اگر بناى تو اين است عده اى نروند

ازين به بعد به ما نيز کربلا ندهيد 

        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

رفتي و پژمردنم و نديدي

رفتي زمين خوردنم و نديدي

 

تو كوچه ها راه من و مي بندن

همه دارن به شوهرت مي خندن

 

يه فكري هم به حال بچه ها كن

يه سر بيا زندگيم و نيگا كن

 

اگه بياي با دل بي غم مي ريم

اصلاً از اين مدينه با هم بريم

 

بازم بمون و دست به پهلو بگير

عيبى نداره از على رو بگير

 

كارم شده يه گوشه اي ببارم

بچه هات و سر خاكت بيارم

 

دل من از همه كنار مي گيره

حالا علي دست به ديوار مي گيره

 

ميشه بياي دو قطره زمزم بدي

يه ظرف آب بياري دستم بدي

 

چه مادري ز دخترم گرفتند

خواب و زچشماي ترم گرفتند

 

اين چادرپاره من و مي كشه

اين خون گوشواره من و مي كشه

 

بلند شو دستات و حنا بذارم

تابوتت و بگو كجا بذارم؟!!

 

تو خونه ياد اون روزا مي افتم

برم بيرون تو كوچه ها مي افتم

 

بي مادري نصيب دخترم شد

خبر داري چه خاكي بر سرم شد

 

خير نبينه اون كه به ما جفا كرد

ما دو تا رو از همديگه جدا كرد

 

تو چشم تو زد چشم و پر آب كرد

خونش خراب كه خونه مو خراب كرد

 

نقشه كشيدن مبتلامون كنن

كي فكر مي كرد يه روز جدامون كنن؟! 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

حوريه ی علي بدنت را عقب بكش

در سوخته است، زود تنت را عقب بكش

 

امروز كه ز دنده چپ پا شده ست ميخ

با احتیاط پيرهنت را عقب بكش

 

بو مي برند كوله ي بارت شكستني ست

از در نفس نفس زدنت را عقب بكش

 

سينه سپر كن و جلوي نعره ها بايست

اي شيرزن! اباالحسنت را عقب بكش

 

فضه براي وضعيتِ حال تو بس است

ديگر حسين را... حسنت را... عقب بكش 

     علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

عاشقى که نيست حيران تو، حيران مي شود

خواه يا ناخواه، خواهان بيابان مي شود

 

هر که بين ره پشيمان شد ز عاشق بودنش

از پشيمان بودنش حتماً پشيمان مي شود

 

در بيابان طلب خار که بودن مطرح است

خار، خار گل نشد، خار مغيلان مي شود

 

وصل يا هجران تماماً بستگى دارد به تو

تو بخواهى هجر، وصل و وصل، هجران مي شود

 

گيسوى آشفته ات حال مرا آشفته کرد

با پريشان هر که مي گردد پريشان مي شود

 

گر تو باشى و نباشد هيچ کس در محضرت

کوچه هاى مصر هم مانند کنعان مي شود

 

نامه ام را ديدم و پشت شما مخفى شدم

طفل هر وقت اشتباهى کرد پنهان مي شود

 

من سگ آلوده ام اما پناهنده شدم

کهف اگر کهف تو باشد سگ هم انسان مي شود

 

من که گريان نيستم، يعنى که عاشق نيستم

ورنه عاشق مثل طفلان زود گريان مي شود

 

رزق تو از هر طرف باشد معانيش يکى ست

نان اگر از هر طرف خوانده شود نان مي شود

 

با کريمان گشتن و آدم شدن دشوار نيست

چه کسى گفته نخواهد شد، به قرآن مي شود

 

خاک پاى گل شدن از بهترين حاجات ماست

خاک عاشق بعد مردن خاک گلدان مي شود

 

کيسه بر شانه بينداز و به هر جا سر بزن

آب و نانى جمع کن، دارد زمستان مي شود

 

در حقيقت ذکر يا معشوق و يا عاشق يکي ست

گاه آن اين مي شود، گه گاه اين آن مي شود

 

من نمي دانم چرا هر وقت که تب مي کنم

مادرم پا مي شود رو به خراسان مي شود

 

خادمانت هم اباالفيضند و حاجت مي دهند

با كريمان هر که بنشست از كريمان مي شود

 

درد بسيار است اما به طبيبان سر نزن

دردها با يا ابوالفضل است درمان مي شود

***

بردن اين مشک که کار من بى دست نيست

کور شد وقتى گره، محتاج دندان مي شود

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

بى خانه زير سايه ديوار خوشترست

ديوانه بين کوچه و بازار خوشترست

از هر چه بگذرم سخن يار خوشترست

يعنى کلام حيدر کرار خوشترست:

من عاشق محمدم و جار مي زنم

 

در باطن سکوت،عذاب است... شک نکن

حرف حساب حرف حساب است... شک نکن

دنياى بى رسول خراب است.... شک نکن

اين"حرف" نيست، چند"کتاب" است... شک نکن

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

عبد محمديم اگر، نوش جانمان

پيوند خورده ايم به درياى بى کران

فرياد مي زند جگرم موقع اذان

اى اهل عرش، اهل زمين، اهل آسمان:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بايد به جاى آه کشيدن دوا نوشت

ياايهاالرسول، به جاى دعا نوشت

بايد هميشه بعد نبى آل را نوشت

معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

جبريل را فرشته نگو نوکرش بگو

يا نه غلام حلقه بگوش درش بگو

بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو

جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

دونيم مي کند تن هتاک را على

ما هم سپرده ايم به شيرخدا، على

فرياد مي زنم صد و ده بار يا على

يامظهرالعجائب و يا مرتضى على:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بالاتر است از همه مردم زمين

هر آن کسى که با صلوات است همنشين

لحظه به لحظه با نفس امّ مومنين

فرياد مي زند جگر من فقط همين:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

يزدان نوشت، حيدر کرار هم نوشت

دست شکسته... دست گرفتار هم نوشت

زهرا ميان آن در و ديوار هم نوشت

با خون خويش بر نوک مسمار هم نوشت:

من عاشقم محمدم و جار می زنم

 

           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

به احترام چشم هايت با دو پيمانه

سر مي زنم هر روز ميخانه به ميخانه

 

کافر نخوانيدم مسلمان همين دينم

من مي روم مسجد ولى از راه بتخانه

 

نام و نشان من اهميت ندارد که

نام مرا اصلاً بيا بگذار ديوانه!

 

در خانه تو مرده را بايد شهيدش گفت

آرى عزيزم فرق دارد خانه با خانه

 

راهم بيفتد عرش هم راهم نخواهى داد

بايد تو گهگاهى بيايى کنج ويرانه

 

فصل زمستان است و شب هايش هوا سرد است؟!

شب ها کجا بايد بخوابد مرغ بى لانه

 

ديدى اگر تا صبح از گريه نيفتادم

فردا بيا جسم مرا بگذار بر شانه

 

خاکسترم کردى و سوزاندى، بيا حالا...

شام غريبانم بريز اشک غريبانه

 

از روزى تنگم شکايت که ندارم هيچ...

تازه زيادم هست اين نان فقيرانه

 

عاشق شدن آواره گى دارد به دنبالش

عاشق شدن يعنى بفهمى خانه بى خانه

 

دارند خيلى ها ازين خيرات مي گيرند

بيگانه حتى نيست با اين خانه بيگانه

 

من بيشتر پايين پاى شمع مي گريم

پايين پاى شمع يعنى: "قبر پروانه"

 

آقا خودت مى دانى و ما نيز مي دانيم

که گريه سيرى بدهکاريم ماهانه

 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم


شرمنده ام حالا که بال و پر نیاوردم



تو بی محلی کردی و من ریختم در خود


اما صدایش را همیشه در نیاوردم



من به شما یک جان ناقابل بدهکارم


چیزی از این بهتر نبود آخر نیاوردم



از چه مرا در پشت این در معطلم کردی


اصلاً شما گفتيد سر من سر نياوردم؟!



كار خودش را كرد آن يكبار دل دادن


يك بار دل آوردم و ديگر نياوردم



تكليف ديوانه بلاتكليفي اش باشد


من نيز تكليفي از اين بهتر نياوردم



من هر كه را آوردم اينجا از غلامان شد


يعني در اين خانه بجز نوكر نياوردم



اين خانواده نوكرانش محترم هستند


من بي طهارت نامي از قنبر نياوردم



كوه گناهي را به كاهي گاه ميبخشند


آخر من از كار شما سر در نياوردم



خيلي دلش ميخواست يك شب كربلا باشم


من آرزوي مادرم را برنياوردم...

 

 

    علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

از دهِ آباد ما ويرانه مي ماند به جا

آخرش از نام ما افسانه مي ماند به جا

 

آن قدرها آمدند و آن قدرها مي روند

سال هاى سال اين ميخانه مي ماند به جا

 

فيض ما از روضه ات از "روضه خانه" کمترست

ما نمي مانيم اما خانه مي ماند به جا

 

هر کسى فانى نشد در عشق باقى هم نشد

در قبال سوختن پروانه مي ماند به جا

 

بعد مردن خاک ما را وقف ميخانه کنيد

لااقل از خاک ما پيمانه مي ماند به جا

 

خانه قبر من- اين ويرانه را- آباد کن!

ورنه از اين خانه ها ويرانه مي ماند به جا

 

نام نه، تصوير نه، هر آن چه که داريم نه

از من و تو ناله مستانه مي ماند به جا

 

آن که مي ماند در اين خانه در آخر فاطمه ست

مي رود مهمان و صاحبخانه می ماند به جا

 

هر کجا رفتيم صحبت از رسول ترک بود

بيشتر از عاقلان ديوانه می ماند به جا

 

نيستم سرگرم سجاده، خودم فهميده ام

آخرش خدمت درِ اين خانه می ماند به جا 

 

           علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

اسلایدر