ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

حوريه ی علي بدنت را عقب بكش

در سوخته است، زود تنت را عقب بكش

 

امروز كه ز دنده چپ پا شده ست ميخ

با احتیاط پيرهنت را عقب بكش

 

بو مي برند كوله ي بارت شكستني ست

از در نفس نفس زدنت را عقب بكش

 

سينه سپر كن و جلوي نعره ها بايست

اي شيرزن! اباالحسنت را عقب بكش

 

فضه براي وضعيتِ حال تو بس است

ديگر حسين را... حسنت را... عقب بكش 

     علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

عاشقى که نيست حيران تو، حيران مي شود

خواه يا ناخواه، خواهان بيابان مي شود

 

هر که بين ره پشيمان شد ز عاشق بودنش

از پشيمان بودنش حتماً پشيمان مي شود

 

در بيابان طلب خار که بودن مطرح است

خار، خار گل نشد، خار مغيلان مي شود

 

وصل يا هجران تماماً بستگى دارد به تو

تو بخواهى هجر، وصل و وصل، هجران مي شود

 

گيسوى آشفته ات حال مرا آشفته کرد

با پريشان هر که مي گردد پريشان مي شود

 

گر تو باشى و نباشد هيچ کس در محضرت

کوچه هاى مصر هم مانند کنعان مي شود

 

نامه ام را ديدم و پشت شما مخفى شدم

طفل هر وقت اشتباهى کرد پنهان مي شود

 

من سگ آلوده ام اما پناهنده شدم

کهف اگر کهف تو باشد سگ هم انسان مي شود

 

من که گريان نيستم، يعنى که عاشق نيستم

ورنه عاشق مثل طفلان زود گريان مي شود

 

رزق تو از هر طرف باشد معانيش يکى ست

نان اگر از هر طرف خوانده شود نان مي شود

 

با کريمان گشتن و آدم شدن دشوار نيست

چه کسى گفته نخواهد شد، به قرآن مي شود

 

خاک پاى گل شدن از بهترين حاجات ماست

خاک عاشق بعد مردن خاک گلدان مي شود

 

کيسه بر شانه بينداز و به هر جا سر بزن

آب و نانى جمع کن، دارد زمستان مي شود

 

در حقيقت ذکر يا معشوق و يا عاشق يکي ست

گاه آن اين مي شود، گه گاه اين آن مي شود

 

من نمي دانم چرا هر وقت که تب مي کنم

مادرم پا مي شود رو به خراسان مي شود

 

خادمانت هم اباالفيضند و حاجت مي دهند

با كريمان هر که بنشست از كريمان مي شود

 

درد بسيار است اما به طبيبان سر نزن

دردها با يا ابوالفضل است درمان مي شود

***

بردن اين مشک که کار من بى دست نيست

کور شد وقتى گره، محتاج دندان مي شود

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

بى خانه زير سايه ديوار خوشترست

ديوانه بين کوچه و بازار خوشترست

از هر چه بگذرم سخن يار خوشترست

يعنى کلام حيدر کرار خوشترست:

من عاشق محمدم و جار مي زنم

 

در باطن سکوت،عذاب است... شک نکن

حرف حساب حرف حساب است... شک نکن

دنياى بى رسول خراب است.... شک نکن

اين"حرف" نيست، چند"کتاب" است... شک نکن

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

عبد محمديم اگر، نوش جانمان

پيوند خورده ايم به درياى بى کران

فرياد مي زند جگرم موقع اذان

اى اهل عرش، اهل زمين، اهل آسمان:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بايد به جاى آه کشيدن دوا نوشت

ياايهاالرسول، به جاى دعا نوشت

بايد هميشه بعد نبى آل را نوشت

معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

جبريل را فرشته نگو نوکرش بگو

يا نه غلام حلقه بگوش درش بگو

بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو

جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

دونيم مي کند تن هتاک را على

ما هم سپرده ايم به شيرخدا، على

فرياد مي زنم صد و ده بار يا على

يامظهرالعجائب و يا مرتضى على:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بالاتر است از همه مردم زمين

هر آن کسى که با صلوات است همنشين

لحظه به لحظه با نفس امّ مومنين

فرياد مي زند جگر من فقط همين:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

يزدان نوشت، حيدر کرار هم نوشت

دست شکسته... دست گرفتار هم نوشت

زهرا ميان آن در و ديوار هم نوشت

با خون خويش بر نوک مسمار هم نوشت:

من عاشقم محمدم و جار می زنم

 

           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

به احترام چشم هايت با دو پيمانه

سر مي زنم هر روز ميخانه به ميخانه

 

کافر نخوانيدم مسلمان همين دينم

من مي روم مسجد ولى از راه بتخانه

 

نام و نشان من اهميت ندارد که

نام مرا اصلاً بيا بگذار ديوانه!

 

در خانه تو مرده را بايد شهيدش گفت

آرى عزيزم فرق دارد خانه با خانه

 

راهم بيفتد عرش هم راهم نخواهى داد

بايد تو گهگاهى بيايى کنج ويرانه

 

فصل زمستان است و شب هايش هوا سرد است؟!

شب ها کجا بايد بخوابد مرغ بى لانه

 

ديدى اگر تا صبح از گريه نيفتادم

فردا بيا جسم مرا بگذار بر شانه

 

خاکسترم کردى و سوزاندى، بيا حالا...

شام غريبانم بريز اشک غريبانه

 

از روزى تنگم شکايت که ندارم هيچ...

تازه زيادم هست اين نان فقيرانه

 

عاشق شدن آواره گى دارد به دنبالش

عاشق شدن يعنى بفهمى خانه بى خانه

 

دارند خيلى ها ازين خيرات مي گيرند

بيگانه حتى نيست با اين خانه بيگانه

 

من بيشتر پايين پاى شمع مي گريم

پايين پاى شمع يعنى: "قبر پروانه"

 

آقا خودت مى دانى و ما نيز مي دانيم

که گريه سيرى بدهکاريم ماهانه

 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم


شرمنده ام حالا که بال و پر نیاوردم



تو بی محلی کردی و من ریختم در خود


اما صدایش را همیشه در نیاوردم



من به شما یک جان ناقابل بدهکارم


چیزی از این بهتر نبود آخر نیاوردم



از چه مرا در پشت این در معطلم کردی


اصلاً شما گفتيد سر من سر نياوردم؟!



كار خودش را كرد آن يكبار دل دادن


يك بار دل آوردم و ديگر نياوردم



تكليف ديوانه بلاتكليفي اش باشد


من نيز تكليفي از اين بهتر نياوردم



من هر كه را آوردم اينجا از غلامان شد


يعني در اين خانه بجز نوكر نياوردم



اين خانواده نوكرانش محترم هستند


من بي طهارت نامي از قنبر نياوردم



كوه گناهي را به كاهي گاه ميبخشند


آخر من از كار شما سر در نياوردم



خيلي دلش ميخواست يك شب كربلا باشم


من آرزوي مادرم را برنياوردم...

 

 

    علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

از دهِ آباد ما ويرانه مي ماند به جا

آخرش از نام ما افسانه مي ماند به جا

 

آن قدرها آمدند و آن قدرها مي روند

سال هاى سال اين ميخانه مي ماند به جا

 

فيض ما از روضه ات از "روضه خانه" کمترست

ما نمي مانيم اما خانه مي ماند به جا

 

هر کسى فانى نشد در عشق باقى هم نشد

در قبال سوختن پروانه مي ماند به جا

 

بعد مردن خاک ما را وقف ميخانه کنيد

لااقل از خاک ما پيمانه مي ماند به جا

 

خانه قبر من- اين ويرانه را- آباد کن!

ورنه از اين خانه ها ويرانه مي ماند به جا

 

نام نه، تصوير نه، هر آن چه که داريم نه

از من و تو ناله مستانه مي ماند به جا

 

آن که مي ماند در اين خانه در آخر فاطمه ست

مي رود مهمان و صاحبخانه می ماند به جا

 

هر کجا رفتيم صحبت از رسول ترک بود

بيشتر از عاقلان ديوانه می ماند به جا

 

نيستم سرگرم سجاده، خودم فهميده ام

آخرش خدمت درِ اين خانه می ماند به جا 

 

           علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

قبله تا طاق دو ابروى تو را کم دارد

چون نمازي ست که انگار خدا کم دارد

 

همه ی خلق سر سفره تو مهمانند

کرم سفره تو باز گدا کم دارد

 

سر ما را به دو تا کيسه زر گرم نکن

سائل خانه ات اين بار دعا کم دارد

 

گريه کن هاى تو را قلب مصفا دادند

هر کجا گريه ی تو نيست صفا کم دارد

 

کاروانى پى ات افتاد و پى اش افتادم

ديدم انگار سگ قافله را کم دارد

 

من پى تربت بين الحرمينم، بفرست

چون مريضى که مريض است و دوا کم دارد

 

تا رسيدن به کمالات بلا بايد ديد

هر کسى که نرسيده ست بلا کم دارد

 

بين حج کرببلا رفتى و يعنى حج هم

نيست مقبول اگر کرببلا کم دارد

 

خانه ما دو سه ماه است حسينيه شده

اين وسط عکس تو را خانه ما کم دارد

 

عاقل آن است که مسکين اباعبدالله ست

هر کسى نيست در اين خانه گدا، کم دارد

 

گريه کم دارم و فرياد زدن، پس اى داد

مانده حالا جگرم بين دو تا "کم دارد" 

         علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

غم تا غم يار است، از غم خير ديديم

از گريه و از آه و ماتم خير ديديم

 

هر وقت دم داديم تو بر ما دميدى

ما بين دم دادن دمادم خير ديديم

 

ما در همين عالم به لطف روضه تو

اندازه خير دو عالم خير ديديم

 

ماه خدا جاى خودش را دارد اما

ما بيشتر ماه محرم خير ديديم

 

از جاى جاى  کربلا که هيچ حتى

از عکس هاى کربلا هم خير ديديم

 

پشت و پناه کشور ما پرچم توست

لحظه به لحظه زير پرچم خير ديديم

 

خير کثيرى که خدا فرمود گريه ست

آيا از ين گريان شدن کم خير ديديم؟!

 

ما گريه کن هاى تو با هم گريه کرديم

ما گريه کن هاى تو با هم خير ديديم

 

با ياد يک معصوم وقتى گريه کرديم

از چهارده معصوم ديدم خير ديديم

 

حج پيمبر را به پاى ما نوشتند

ما از رسول الله اعظم خير ديديم

 

گر رفت عاشورا وليکن اربعين هست

ما از صفر مثل محرم خير ديديم 

      علی‌اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين

بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

 

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند

خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

 

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم

نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

 

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد!

خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

 

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا

همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

 

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام

بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

 

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم

اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

 

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير

بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

 

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند

سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

 

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم

توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

 

          علي اكبر لطيفيان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

اسلایدر