ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان 1391 توسط هادی وصال

با گريه ايستاد، دوباره نگاش کرد

تسبيح را بدست گرفت و دعاش کرد

 

معلوم مي شود که نمک گير زينب است

 وقتى بجاى شير نمک را غذاش کرد

 

افتاد ياد کوچه و پاى برهنه اش

وقتى مقابلش پدرش گيوه پاش کرد

 

از بس به وصل فاطمه اش اشتياق داشت

در خواب بود قاتلش اما صداش کرد

 

بين دو سجده بود که فرق سر على

مانند ذوالفقار دودم شد...دوتاش کرد

 

شمشير تا ميان دو ابروى صورتش

طورى نشسته بود نمي شد جداش کرد

 

مي خواست دست و پا زدنش بيشتر شود

شمشير را ميان سرش جابجاش کرد

 

اى روزگار! آخر على را زمين زدند

بايد ازين به بعد جگر را فداش کرد

 

وقت وصال بود، دوباره خضاب کرد

وقت خضاب خون سرش را حناش کرد

 

بين حصير پاره پدر را حسين برد

تا اينکه از قضا پسرش بورياش کرد

 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط هادی وصال

بى تو درخت ميوه هم بدون بار مي شود

گل بدون باغبان شبيه خار مي شود

 

ماسر و وضع خويش را اين دو سه شب نديده ايم

گرد و غبار که رسيد آينه تار مي شود

 

 من از پياده بودن خودم پياده تر شدم

خوشا بحال آن که شب به شب سوار مي شود

 

 گفت بيا اگر چه صد دفعه شکست توبه ات

توبه من که بيش از هزار بار مي شود!

 

 اين گره اى که من زدم واشدنش بعيد نيست

بدست من نمي شود، بدست يار مي شود

 

 تکيه نمي کنم ازين به بعد به توان خويش

بنده که خسته شد، خدا دست به کار مي شود

 

 مگير گرمى محبت على و آل را

کار همه بدون آفتاب زار مي شود

 

 

        علی‌اکبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 توسط هادی وصال

به یمن مِهر تو شد از سراب، آب درست

بدون مِهر تو از آب شد سراب درست

 

نگاه کردن تو خلقت است تکویناً

نگاه کردی و شد ماه... آفتاب... درست

 

خدا به طرح تو پرداخت، شد امام درست

خدا به شرح تو پرداخت، شد کتاب درست

 

اگر قبول کنی من تراب نعلینم

مرا برای تو کرده ابوتراب درست

 

یکی برای حسین و یکی برای حسن

از این دو قطره فقط می شود شراب درست

 

بتول در عوض پیرهن برای حسین

برای صورت تو می کند نقاب درست

 

بقیع مظهر آبادی است پس عرش است

بهشت نیز شده از همین خراب، درست

 

              ******

«عتاب یار پری چهره» را کشیدم من

اگر چه هم نشود کار با عتاب درست

 

 

      علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 توسط هادی وصال

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

تا صبح، تا شب، تا سحر، پیشم بمان هستی

 

تو ممکن ناممکنی های هر امکانی

در ناگهان نیستی ها، ناگهان هستی

 

تنها تو با زخم زبان ها، خوش زبانی و ...

تنها تو با نامهربان ها، مهربان هستی

 

آنان که می گفتند تو باقی نمی مانی

رفتند و رفتند و ... تو اما همچنان هستی

 

وقت عبورت کوچه ی ما بند می آید

تو یوسف پیغمبر در این زمان هستی

 

باید برای تو عقیقه کرد بسیاری

آخر تو خیلی در نگاه این و آن هستی

 

اصلاً مزار تو برای ما خودش روضه است

یعنی همین که سال ها بی سایبان هستی

 

گیرم جواب گرمی ات را سرد می دادند

تو گرمیِ خورشید ظهری، تو همان هستی

 

 

             علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 توسط هادی وصال

 

 

آن کس که سر به مقدم جز او نمی زند

چون کلب راه پرسه به هر کو نمی زند

 

اين نامرتبى مرا سرزنش نکن

آشفته حال شانه به گيسو نمى زند

 

لنگى که پهن کرده ام اينجا عبادت است

سجاده با گليم گدا مو نمی زند

 

دل که نسوخت گريه به هق هق نمی رسد

شمع سحر نسوخته سوسو نمى زند

 

توحيد را به غيرت پروانه داده اند

مي سوزد و به هيچ کسى رو نمی زند

 

مجنون بدون دم زدن عاشق نمی شود

پس نيست عاشق آن که دم از او نمی زند

 

عاشق هميشه پشت سرش حرف می زنند

اما ز پا مى افتد و زانو نمى زند

 

جاروکش تشرف گريه است اين مژه

بيهوده چشم را مژه جارو نمی زند

 

با يک نگاه تو جگرى خون شد از دلم

زخمى که چشم مي زند ابرو نمی زند

 

مي ميرم و ز وصل تو حرفى نمی زنم

حرف وصال را که سيه رو نمی زند

 

گيسو سپيد کرد زليخا به پاى تو

از اين به بعد دست به گيسو نمی زند

 

 

        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم تیر 1393 توسط هادی وصال

 

آنانکه عابدند به وقت اذان خوشند

آنانکه زاهدند به یک تکه نان خوشند

 

از هر دو تا نگار یکی ناز می کند

عشاق روزگار یکی در میان خوشند

 

نانی که می پزند به همسایه می رسد

این خانواده با خوشی دیگران خوشند

 

این سفره دارها که شدم میهمان شان

بعد از بیا، برو ست، ولی با بمان خوشند

 

ما می خوریم و اهل کرم شکر میکنند

با این حساب بیشتر از ميهمان خوشند

 

جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده

عشاق با معامله های گران خوشند

 

با اخم خویش راه فرار مرا ببند

صیاد اگر علی ست همه با کمان خوشند

 

در نقطه نقطه دل شيعه حرم زدند

بر بام خانه مشعل دارالكرم زدند

 

وقتی دخیل ها گره این درند و بس

این خانواده نیز گداپرورند و بس

 

اینان که سنگ را به نظر فضه میکنند

از کودکی قبیله ی شان زرگرند و بس

 

در آستان شمع که طور مقدس ست

پروانه ها همیشه مقرب ترند و بس

 

دل دادن و ندادن ما دست ما نبود

اینان به شیوه ی خودشان دل برند و بس

 

بگذار بشکنند دلم را یکی یکی

اینجا فقط شکسته دلی میخرند و بس

 

 ارباب زاده ها همه ارباب میشوند

چون بنده زاده ها که همه نوکرند و بس

 

این خانواده ای که مرا صید کرده اند

حالا اسیر زلف علی اکبرند و بس

 

وقتی میان کوچه ما راه می رود

یک شهر در زیارت پیغمبرند و بس

 

ای بهترین؛ یگانه ترین آفریده ها

پیغمبر تمام پیمبر ندیده ها

 

بیدار بود از سر شب تا سحر، پدر

می زد صدات با همه جای جگر، پدر

 

آهویی و به دام تو افتاده است شیر

عمه اسیر توست، ولی بیشتر، پدر

 

لیلا زیاد محضر آن دو نمی رسید

تا خوب ارتزاق کند از پسر، پدر

 

خیلی نیاز داشت زبان واکنی علی

خیلی نیاز داشت بگویی: پدر، پدر

 

تو یوسفی و دور مشو از مقابلش

وابسته است بر روی تو آنقدر پدر

 

پیش پدر رسیدی اگر قد بلند کن

در آرزوی سرو رشید است هر پدر

 

ای مظهر صفات نبی؛ هیچ کس به تو

این قدر احترام نکرده مگر پدر

 

به به، به این مقام که پایین پا پسر

به به، به این مقام که بالای سر پدر

 

از بس نشسته موی تو را شانه کرده است

حالا دلش به گیسوی تو خانه کرده است

 

 حاضر شدم برای اویس قرن شدن

شهر مدینه رفتن و دور از وطن شدن

 

حاضر شدم برای "تو" ازخویش بگذرم

دیگر مرا بس ست گرفتار "من" شدن

 

ما را که نیست جرات پیشت نشستن و

با ابروی کشیده ی تو تن به تن شدن

 

لب های تو همین که به خود آب میزند

نزدیک می شود به عقیق یمن شدن

 

میل رسول دیدن تو چاره ش آینه ست

پس واجب است محو درین خویشتن شدن

 

تنها تو می توانی ازین کارهاکنی

ابن الحسین بودن و ابن الحسن شدن

 

ما هر دوتا برای دوتا کارآمدیم

من عبد تو شدن، و تو هم رب من شدن

 

دل آن زمان که خانه مهر تو می شود

 اقرار می کند به بهشت عدن شدن

 

ای خاک پای مرکب تو کیمیای من

جنت برای مردم و خاکت برای من

 

وقتی که نیست خاک رهت، سر برای چه؟

وقتی که نیست در حرمت، پر برای چه؟

 

اهل کرم مقابل در ایستاده اند

با این وجود پس، زدن در برای چه؟

 

وقتی تو سفره حسنی پهن کرده ای

پس سرزدن به سفره دیگر برای چه؟

 

گر تو ادامه علی کوفه نیستی

پس آمده ست این همه لشگر برای چه؟

 

ای خاک بر سر همه، تاج سرم شکست

افتاده زیر پا علی اکبر برای چه؟

 

مغرب نیامده ست هنوز ای موذنم

بالای نیزه رفته ای آخر برای چه؟

 

ما سعی می کنیم ولی یک عبا کم ست

اصلاً شدی تو چند برابر برای چه؟

 

عمه اگر برای من و تو نیامده ست

پس دست برده است به معجر برای چه؟

 

ای سایه تو بر سر عمه، بلند شو

به احترام معجر عمه بلند شو

 

      علی اکبر لطیفیان

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 توسط هادی وصال

آنان که گفته‌اند "نگارم" همه‌ش تویی

"معشوقم و نگارم و یارم" همه‌ش تویی

 

 اسماء، تو، صفات، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو 

فرصت نمی‌کنم بشمارم، همه‌ش تویی



توحید را من از فقرا ارث برده‌ام:

"من هیچم و هرآن چه که دارم همه‌ش تویی"



به داده و نداده تو شکر می‌کنم

"دارم" همه‌ش تویی و "ندارم" همه‌ش تویی



کار تو بود جنس مرا هرکسی خرید

آن‌کس که داد رونق کارم همه‌ش تویی



فرقی نمی‌کند که چه ذکری گرفته‌ام

روی لبم هرآن چه بیارم همه‌ش تویی



کوچه به کوچه حبّ تو را جار می‌زنم

حمّال دوره‌گردم و بارم همه‌ش تویی



نام تو بیشتر به روی بچه‌های ماست

با این حساب ایل‌وتبارم همه‌ش تویی



من فاتحه نخواستم از لطف دیگران

وقتی جواب‌های مزارم همه‌ش تویی



باید به فهم وصل رسید و وصال یافت

ورنه شبانه‌روز کنارم همه‌ش تویی

 

       علی‌اکبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 توسط هادی وصال

 

تا که افتاد به این کوچه گذارش محتاج

پر شد از لطف کسی کوله بارش محتاج

 

جمع کرد آبروی ریخته ای را با لطف

آبرو داد سر داد و هوارش محتاج

 

شرط بستم سر این دل که بیاید ببرد

عاشق آنست که باشد به قمارش محتاج

 

پوزه مالیدن من رزق برایم دارد

هرکسی هست بهر حال به کارش محتاج

 

من خودم میبرمش سمت جهنم فردا

صورتی را که نباشد به غبارش محتاج

 

انبیا هم به نماز شب او محتاجند

خانوم نافله ها هست هزارش محتاج

 

سر بازار مرا متهم عشق کنید

کس به اندازه ی من نیست به دارش محتاج

 

دستگیری تمامی عوامل با اوست

عرش هم برود هست کنارش محتاج

 

شانه اش کوه رشیدی است که حتی میشد

شیر سرخ عربستان به وقارش محتاج

 

تا قیامت به پریشانی مویش سوگند

کربلا هست به الطاف مزارش محتاج

 

متوسل شده یکدگرند این دو حرم

نشده که نشود یار به یارش محتاج

 

           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 توسط هادی وصال

روزها را با توسل کردنم شب می‌کنم

دارم از این ناحیه خود را مقرب می‌کنم


 

خلق تحویلم نمی‌گیرند، تحویلم بگیر

تو که تحویلم نمی­گیری همه‌ش تب می‌کنم


 

عقل را از بارگاه عشق بیرون کرده‌اند

خویش را دارم به دیوانه ملقب می‌کنم


 

اختیار "عبد" یا "رب" را به دست من دهند

اختیارا خویش را عبد و تو را رب می‌کنم


 

من که عادت کرده‌ام شب‌ها به درس عاشقی

روزها فکر فرار از دست مکتب می‌کنم


 

دبشبم از دست رفت و حسرتش را می‌خورم

گرچه امشب آمدم گریه به دیشب می‌کنم


 

گفت کارت چیست گفتم چند سالی می‌شود

کفش‌های گریه کن‌ها را مرتب می‌کنم


 

من تمام خلق را یک روز عاشق می‌کنم

من تمام شهر را از تو لبالب می‌کنم


 

هر سحر از پنج‌تن، گریه تقاضا کرده‌ام

هر چه را دادند یکجا خرج زینب می‌کنم

 

         علی‌اکبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 توسط هادی وصال

اسلایدر