ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ توسط هادی وصال

توحید را دردانه مظهر می‌شود زهرا

یکپارچه الله اکبر می‌شود زهرا

اُم ابیهای پیمبر می‌شود زهرا

ساقی اگر مولاست کوثر می‌شود زهرا

شیعه چو فرزند است و مادر می‌شود زهرا

 

اهل کرم ذاتاً کریم‌اند و گدا محتاج

جایی ندارد غیر باغ هل أتی محتاج

زهرا کریمه، ما تماماً بی‌نوا، محتاج

به چادرش هستند حتی انبیاء محتاج

تا وارد صحرای محشر می‌شود زهرا

 

محو کمال خویش کرده مرتضی را هم

وقتی دعایش سر زده همسایه‌ها را هم

یعنی دعایش آبرو داده دعا را هم

جمله به جمله هل أتی، حتی کساء را هم

هر طور بنویسیم محور می‌شود زهرا

 

او مادر آب است و باران را به عالم داد

به سائلان شهر نه، نان را به عالم داد

تنها نه قرص نان که ایمان را به عالم داد

در خانه کوچک بزرگان را به عالم داد

معصومه، معصوم‌پرور می‌شود زهرا

 

ما اهل پایینیم بالا را نمی‌فهمیم

ما «نزّل القرآن فیها» را نمی‌فهمیم

گل را نمی فهمیم حورا را نمی‌فهمیم

سیلی زدن بر روی زهرا را نمی‌فهمیم

با یک نسیمی نیز پرپر می‌شود زهرا

 

دیوارهای خانه‌اش دیوار اسلام است

دنبال جاری کردن افکار اسلام است

کار شریف خانه‌اش هم کار اسلام است

تنها پی بیداری انصار اسلام است

دیدی اگر از خانه‌اش در می‌شود زهرا

 

دین در خطر باشد سپر می‌آورد زهرا

مثل علی رو به خطر می‌آورد زهرا

سینه برای میخ در می‌آورد زهرا

این فتنه را از ریشه در می‌آورد زهرا

این بار دیگر مرد خیبر می‌شود زهرا

 

کشتی طوفان‌دیده را با خطبه ساحل شد

با خطبه او بود که اسلام کامل شد

با خطبه روز غدیر خم مکمل شد

خطبه به شکل دیگری در کوفه نازل شد

زینب میان کوفه دیگر می‌شود زهرا

 

راه خدا با شمس، با نور جلی باز است

این راه تنها با ولایت،‌ با ولی باز است

دست علی بسته‌ست دست من ولی باز است

تا دست من باز است پس دست علی باز است

حالا در این اوضاع حیدر می‌شود زهرا

 

این قفل بسته با خلافت وا نخواهد شد

امروز تکلیف است، با فردا نخواهد شد

خسته شدید از دین ولی زهرا نخواهد شد

مولا که تنها نیست و تنها نخواهد شد

بی‌لشکرش کردید، لشکر می‌شود زهرا

 

مردم همان راه شلمچه باز راه ماست

داعش گرفتار سلیمان سپاه ماست

تنها به امر و نهی این رهبر نگاه ماست

سید علی فاطمی پشت و پناه ماست

پشت و پناه گرم رهبر می‌شود زهرا

 

دین را فقط از راه زهرا می‌شود فهمید

از استقامت‌های مولا می‌شود فهمید

در فاطمیه کربلا را می‌شود فهمید

از نامه آقا به دنیا می‌شود فهمید

یک روز این دنیا سراسر می‌شود زهرا

 

این رشته تسبیح دانه دانه شد حالا

شمع آب شد پس نوبت پروانه شد حالا

زانوی من افتاد وقت شانه شد حالا

با رفتن تو خانه‌ام ویرانه شد حالا

این خانه دارد قبر حیدر می‌شود زهرا!

 

از چشم‌هایم می‌نشینم خار می‌گیرم

من انتقامت را ز این مسمار می‌گیرم

حالا منم که دست بر دیوار می‌گیرم

تا زنده‌ام از چشم‌هایم کار می‌گیرم

حالم فقط با گریه بهتر می‌شود، زهرا!

 

گل‌ها به جایی‌شان بگیرد خار می‌میرند

مادر نباشد کودکان انگار می‌میرند

یک بار جان دادی ولی صد بار می‌میرند

با دیدن حتی در و دیوار می‌میرند

زینب بدون تو چه لاغر می‌شود زهرا!

 

خون می شود، قلب حسن، در را که می بوسد

زینب می  افتد خاک مادر را که می بوسد

می گوید "ای مادر" برادر را که می بوسد

خم می شود رگ های حنجر را که می بوسد

این "با برادر "،"بی برادر" می شود زهرا!

 

مثل حسینت هیچ کس گریان نخواهد شد

مهریه‌ات آب است، پس عطشان نخواهد شد

با این لباس بافته عریان نخواهد شد

هرچند می‌گویم که این و آن نخواهد شد

اما خبر دارم مقدر می‌شود زهرا!

 

آمد به خیمه ذوالجناح اما سوارش نیست

سر به زمین می‌کوبد و دیگر قرارش نیست

این کیست که یار همه‌ست و هیچ یارش نیست

این کیست که افتاده مادر در کنارش نیست

خواهر برایش مثل مادر می‌شود زهرا! 

             علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ توسط هادی وصال

کسى به داشتن آبرو نياز نداشت

که در نماز به تسبيح او نياز نداشت

 

به هيچ جا نرسيد آخرش نمازى که

براى سجده به اين خاک کو نياز نداشت

 

چقدر ساده و افتاده زندگى کردند

وگرنه چادر زهرا رفو نياز نداشت

 

به هيچ چيز نيازى نداشت حتى قبر

نگو مزار ندارد، بگو نياز نداشت

 

به سلسبيل و به نهر بهشت فکر نکرد

على که پهلوى دريا به جو نياز نداشت

 

چرا مقابل حُسن اله خم مي شد

اگر رسول مکرم به او نياز نداشت؟!!

 

نديده ايم طهارت به آب رو بزند

وضوى فاطمه آب وضو نياز نداشت

 

تو رو به قبله نبودى، که قبله رو به تو بود

نماز خواندن تو سمت و سو نياز نداشت

 

نفس نفس زدن تو خودش نفس گير است

على به هيچ طناب گلو نياز نداشت

 

مراد شستن دست على ز ماندن بود

وگرنه پيکر تو شست و شو نياز نداشت

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

همه ش براى خودت، آبرو به ما ندهيد

غذا زيادتر از جنبه گدا ندهيد

 

به درد عشق رسيدن دو سوم قرب است

هزار درد که داديد، پس دوا ندهيد

 

ميان درد دواى مرا قرار بده

که زندگى نمي ارزد اگر بلا ندهيد

 

محل گذاشتى و بى محلى ات کرديم

ازين به بعد بياييد رو به ما ندهيد

 

به سينه من محتاج دست رد بزنيد

ولى حواله من را به ناکجا ندهيد

 

نداشتن برکت داشت ضايعش کرديم

ازين به بعد به نااهل فقر را ندهيد

 

مرا به دردسر انداخت بى خدا بودن

به عبد غير خدا را تو را خدا ندهيد

 

براى سوخته فرقى نمي کند اصلاً

که آخرش بدهيدش جواب يا ندهيد

 

چو طفل سر به هوا شد، دواش تنبيه است

به من که سر به هوايم دو شب غذا ندهيد

 

سگ حرم به زبان آمد و مرا فهماند

نمي شود که بماليم پوزه، جا ندهيد

 

در اختيار کسى نيست گريه، دست شماست

نمي دهند به ما گريه تا شما ندهيد

 

جهنم است بهشتى که آتشم نزند

به جان فاطمه از اين بهشت ها ندهيد

 

بيايد نامه ما را نخوانده پاره کنيد

بيايد نامه ما را به مرتضى ندهيد

 

اگر بناى تو اين است عده اى نروند

ازين به بعد به ما نيز کربلا ندهيد 

        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

رفتي و پژمردنم و نديدي

رفتي زمين خوردنم و نديدي

 

تو كوچه ها راه من و مي بندن

همه دارن به شوهرت مي خندن

 

يه فكري هم به حال بچه ها كن

يه سر بيا زندگيم و نيگا كن

 

اگه بياي با دل بي غم مي ريم

اصلاً از اين مدينه با هم بريم

 

بازم بمون و دست به پهلو بگير

عيبى نداره از على رو بگير

 

كارم شده يه گوشه اي ببارم

بچه هات و سر خاكت بيارم

 

دل من از همه كنار مي گيره

حالا علي دست به ديوار مي گيره

 

ميشه بياي دو قطره زمزم بدي

يه ظرف آب بياري دستم بدي

 

چه مادري ز دخترم گرفتند

خواب و زچشماي ترم گرفتند

 

اين چادرپاره من و مي كشه

اين خون گوشواره من و مي كشه

 

بلند شو دستات و حنا بذارم

تابوتت و بگو كجا بذارم؟!!

 

تو خونه ياد اون روزا مي افتم

برم بيرون تو كوچه ها مي افتم

 

بي مادري نصيب دخترم شد

خبر داري چه خاكي بر سرم شد

 

خير نبينه اون كه به ما جفا كرد

ما دو تا رو از همديگه جدا كرد

 

تو چشم تو زد چشم و پر آب كرد

خونش خراب كه خونه مو خراب كرد

 

نقشه كشيدن مبتلامون كنن

كي فكر مي كرد يه روز جدامون كنن؟! 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

حوريه ی علي بدنت را عقب بكش

در سوخته است، زود تنت را عقب بكش

 

امروز كه ز دنده چپ پا شده ست ميخ

با احتیاط پيرهنت را عقب بكش

 

بو مي برند كوله ي بارت شكستني ست

از در نفس نفس زدنت را عقب بكش

 

سينه سپر كن و جلوي نعره ها بايست

اي شيرزن! اباالحسنت را عقب بكش

 

فضه براي وضعيتِ حال تو بس است

ديگر حسين را... حسنت را... عقب بكش 

     علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

عاشقى که نيست حيران تو، حيران مي شود

خواه يا ناخواه، خواهان بيابان مي شود

 

هر که بين ره پشيمان شد ز عاشق بودنش

از پشيمان بودنش حتماً پشيمان مي شود

 

در بيابان طلب خار که بودن مطرح است

خار، خار گل نشد، خار مغيلان مي شود

 

وصل يا هجران تماماً بستگى دارد به تو

تو بخواهى هجر، وصل و وصل، هجران مي شود

 

گيسوى آشفته ات حال مرا آشفته کرد

با پريشان هر که مي گردد پريشان مي شود

 

گر تو باشى و نباشد هيچ کس در محضرت

کوچه هاى مصر هم مانند کنعان مي شود

 

نامه ام را ديدم و پشت شما مخفى شدم

طفل هر وقت اشتباهى کرد پنهان مي شود

 

من سگ آلوده ام اما پناهنده شدم

کهف اگر کهف تو باشد سگ هم انسان مي شود

 

من که گريان نيستم، يعنى که عاشق نيستم

ورنه عاشق مثل طفلان زود گريان مي شود

 

رزق تو از هر طرف باشد معانيش يکى ست

نان اگر از هر طرف خوانده شود نان مي شود

 

با کريمان گشتن و آدم شدن دشوار نيست

چه کسى گفته نخواهد شد، به قرآن مي شود

 

خاک پاى گل شدن از بهترين حاجات ماست

خاک عاشق بعد مردن خاک گلدان مي شود

 

کيسه بر شانه بينداز و به هر جا سر بزن

آب و نانى جمع کن، دارد زمستان مي شود

 

در حقيقت ذکر يا معشوق و يا عاشق يکي ست

گاه آن اين مي شود، گه گاه اين آن مي شود

 

من نمي دانم چرا هر وقت که تب مي کنم

مادرم پا مي شود رو به خراسان مي شود

 

خادمانت هم اباالفيضند و حاجت مي دهند

با كريمان هر که بنشست از كريمان مي شود

 

درد بسيار است اما به طبيبان سر نزن

دردها با يا ابوالفضل است درمان مي شود

***

بردن اين مشک که کار من بى دست نيست

کور شد وقتى گره، محتاج دندان مي شود

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

بى خانه زير سايه ديوار خوشترست

ديوانه بين کوچه و بازار خوشترست

از هر چه بگذرم سخن يار خوشترست

يعنى کلام حيدر کرار خوشترست:

من عاشق محمدم و جار مي زنم

 

در باطن سکوت،عذاب است... شک نکن

حرف حساب حرف حساب است... شک نکن

دنياى بى رسول خراب است.... شک نکن

اين"حرف" نيست، چند"کتاب" است... شک نکن

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

عبد محمديم اگر، نوش جانمان

پيوند خورده ايم به درياى بى کران

فرياد مي زند جگرم موقع اذان

اى اهل عرش، اهل زمين، اهل آسمان:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بايد به جاى آه کشيدن دوا نوشت

ياايهاالرسول، به جاى دعا نوشت

بايد هميشه بعد نبى آل را نوشت

معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

جبريل را فرشته نگو نوکرش بگو

يا نه غلام حلقه بگوش درش بگو

بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو

جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

دونيم مي کند تن هتاک را على

ما هم سپرده ايم به شيرخدا، على

فرياد مي زنم صد و ده بار يا على

يامظهرالعجائب و يا مرتضى على:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بالاتر است از همه مردم زمين

هر آن کسى که با صلوات است همنشين

لحظه به لحظه با نفس امّ مومنين

فرياد مي زند جگر من فقط همين:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

يزدان نوشت، حيدر کرار هم نوشت

دست شکسته... دست گرفتار هم نوشت

زهرا ميان آن در و ديوار هم نوشت

با خون خويش بر نوک مسمار هم نوشت:

من عاشقم محمدم و جار می زنم

 

           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

 

به احترام چشم هايت با دو پيمانه

سر مي زنم هر روز ميخانه به ميخانه

 

کافر نخوانيدم مسلمان همين دينم

من مي روم مسجد ولى از راه بتخانه

 

نام و نشان من اهميت ندارد که

نام مرا اصلاً بيا بگذار ديوانه!

 

در خانه تو مرده را بايد شهيدش گفت

آرى عزيزم فرق دارد خانه با خانه

 

راهم بيفتد عرش هم راهم نخواهى داد

بايد تو گهگاهى بيايى کنج ويرانه

 

فصل زمستان است و شب هايش هوا سرد است؟!

شب ها کجا بايد بخوابد مرغ بى لانه

 

ديدى اگر تا صبح از گريه نيفتادم

فردا بيا جسم مرا بگذار بر شانه

 

خاکسترم کردى و سوزاندى، بيا حالا...

شام غريبانم بريز اشک غريبانه

 

از روزى تنگم شکايت که ندارم هيچ...

تازه زيادم هست اين نان فقيرانه

 

عاشق شدن آواره گى دارد به دنبالش

عاشق شدن يعنى بفهمى خانه بى خانه

 

دارند خيلى ها ازين خيرات مي گيرند

بيگانه حتى نيست با اين خانه بيگانه

 

من بيشتر پايين پاى شمع مي گريم

پايين پاى شمع يعنى: "قبر پروانه"

 

آقا خودت مى دانى و ما نيز مي دانيم

که گريه سيرى بدهکاريم ماهانه

 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم


شرمنده ام حالا که بال و پر نیاوردم



تو بی محلی کردی و من ریختم در خود


اما صدایش را همیشه در نیاوردم



من به شما یک جان ناقابل بدهکارم


چیزی از این بهتر نبود آخر نیاوردم



از چه مرا در پشت این در معطلم کردی


اصلاً شما گفتيد سر من سر نياوردم؟!



كار خودش را كرد آن يكبار دل دادن


يك بار دل آوردم و ديگر نياوردم



تكليف ديوانه بلاتكليفي اش باشد


من نيز تكليفي از اين بهتر نياوردم



من هر كه را آوردم اينجا از غلامان شد


يعني در اين خانه بجز نوكر نياوردم



اين خانواده نوكرانش محترم هستند


من بي طهارت نامي از قنبر نياوردم



كوه گناهي را به كاهي گاه ميبخشند


آخر من از كار شما سر در نياوردم



خيلي دلش ميخواست يك شب كربلا باشم


من آرزوي مادرم را برنياوردم...

 

 

    علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ توسط هادی وصال

اسلایدر