X
تبلیغات
نود و پنج روز باران

ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید


                              نام تورا که زهره ی زهرا گذاشتند

    راه نجات را جلوی ما گذاشتند

                         

                                                                لطیفیان


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان 1391 توسط هادی وصال

روشن تر از روز است خیلی بامرامند

وقتی کریمان با گدایان هم کلامند

 الحق که آقازاده ها یک یک امیرند

الحق که نوکرزاده ها یک یک غلامند

 در فقرِ محضِ خود غنیِّ محض هستم

وقتی گدای این درم، مردم گدامند

 عین عدم هستیم و با آنان وجودیم

پس ما همان هاییم که آن ها بنامند

 سنّ زیاد و سنّ کم، فرقی ندارد

این خانواده از طفولیت امامند

 چیزی ندارم جز «سلام الله علیهم»

فرزندهای فاطمه با احترامند

 هر صبح خورشیدند و در هر شام ماهند

این چهارده تا روشنی صبح و شامند

 این چهارده آیینه از بس که شبیه اند

وقتی ببینی شان نمی دانی کدامند

***

و الله این پروانگی ما می ارزد

هر چند خاکستر شدیم اما می ارزد

 معشوق عالم می شود یک روز، عاشق

مجنون ما اندازه لیلا می ارزد

 قلاده ما را همین گوشه ببندید

سگ هم کنار خانه این ها می ارزد

 سر می نهم بر پای تو قیمت بگیرم

هر جا نمی ارزد سرم این جا می ارزد

 یک جان ناقابل به پایت ذبح کردیم

حالا که شد مال تو از حالا می ارزد

 این گریه ها را آیه تطهیر گفتند

یک قطرهٔ آن بیش از دریا می ارزد

 با کاظمین تو بهشتی دارم این جا

پس زندگی در عالمِ دنیا می ارزد

 پس ارزش گهواره ات کعبه است حتماً

وقتی عصای حضرت موسی می ارزد!

 دستی بکش بینا کنی این چشم ها را

با معجزات تو چه نابینا می ارزد!

 کافی ست ما را این که بابای تو خندید

لبخند بابای تو یک دنیا می ارزد

***

آن که «کم»ش را نیمه شب آورد، دادت

دارد زیادش می کند لطف زیادت

 آقا منم... آن رختْ پاره... پا برهنه...

آن شب ، شب جمعه مرا که هست یادت!

 تو کیستی؟ تو از کریمان بلادم

من کیستم؟ من از گدایان بلادت

 من از در این خانه ات جایی نرفتم

پس رو مگردان از گدای خانه زادت

 آن که مرا حالا مُرید تو نوشته

حتماً تو را هم می نویسد «یا مراد»ت

 تو جان مایی، پس بگیر این حق خود را

نفرین بر آن که جان گرفتی جان ندادت

 تو هر کجا پا می نهی هر صبح خورشید

عرض ارادت می کند بر بامدادت

 بابای تو با دیدن تو گریه می کرد

با گریه لطف دیگری دارد عبادت

 آباء و اجدادت همه یک یک جوادند

پس می نویسیمت جواد بن الجوادت

***

بر روی پایت می گذارد کعبه سر هم

جبریل حتی می گذارد بال و پر هم

 به خاک پایت احتیاجی نیست اصلاً

وقتی دوا می سازم از این خاک در هم

 تو کعبه ای! آن کعبه ای که در طوافت

بال و پر ما سوخته حتی جگر هم

 با آبروی تو تهجّد آبرو یافت

فیض از مناجات تو می گیرد سحر هم

 با این جمالی که تو را دادند، باید...

بین خریداران تو باشد پدر هم

 نام مرا هم بین این عشاق بنویس

بگذار تا جا خوش کند این یک نفر هم

 ای جان به قربان تو و دورِ شلوغت

یوسف شدن بازار دارد، دردسر هم

 در کوچه جانِ ما نقابت را بیانداز!

این گونه چشمت می زنند این ها، نظر هم

 هستند یک یک شیرها دنبال دامت

چشمان آهوی خراسانِ پدر هم

 فهم من از لطف جوادی تو این است:

که آن چه را گفتیم دادی، بیشتر هم

 ما را ببر تا کاظمین این بار با هم

ما را بخر در کاظمین این بار درهم

***

جز عجز، سائل چاره ای دیگر ندارد

وقتی کریمیِ‌ خدا آخر ندارد

 ما را برای در زدن معطل نکردند

اصلاً ‌بیوت این کریمان در ندارد

 این خانواده کودکش ذاتاً بزرگ است

نام علی که اصغر و اکبر ندارد

 طفل رباب ست و ولیکن عادتش بود

از شانهٔ عمه سرش را بر ندارد

 بین مقامات رباب این شان کافی ست

که هیچ کس جز او علی اصغر ندارد

وقتی که آمد لشگر کوفه به هم ریخت

میدان علمداری ازین بهتر ندارد

 وقتی که آمد لشگر از دور پدر رفت

آخر گمان کردند که لشگر ندارد

 طفل است و بابای بلاتکلیف مانده

حیرانی است و کودکی که سر ندارد

گیرم که از فردا دوباره آب وا شد

چه فایده، شش ماهه که دیگر ندارد


        علی اکبر لطیفیان 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 توسط هادی وصال

عشق را در سحر نگاه کنید

ذکر خود را اله اله کنید

گاه تصویر ماه در چاه است

دل ما را محیط ماه کنید

عاشقان را بنا نبود اصلا

این همه سال زابراه کنید

سر عاشق شدن فلک شده ام

نکند مثل من گناه کنید

اگر عاشق شدی یک روزی

بنشینید و آه آه کنید

عاشقان را بعید می دانم

بتوانید سر به راه کنید

هیچ دنبال عاشقی نروید !

حال روز مرا نگاه کنید

بَرده آوردم تا بخرند

سر و روی مرا سیاه کنید

اشتباهاً مرا پذیرفتن

پس شما هم اشتباه کنید

بنویسید خویش را سائل

بعد از آن کار پادشاه کنید

بدنم را شبی که من مُردم

لحظه ای رو به قتلگاه کنید

کفنم را درآورید و سپس

گریه بر بوریای شاه کنید

در دهانم همین که تربت رفت

بنشینید و آه آه کنید

شب بی گریه من نمی خواهم

بعد مردن کفن نمی خواهم

 

    علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 توسط هادی وصال

تنها امام سامره تنها چه می كنی؟

در كاروان سرای گداها چه می كنی؟

دارم برای رنگِ تنت گریه میكنم

پایِ نفس نفس زدنت گریه میكنم

باور كنیم حرمت تو مستدام بود؟

یا بردن تو بردنِ با احترام بود؟

باور كنیم شأن تورا رَد نكرده است؟

این بد دهانِ شهر به تو بد نكرده است؟

گرد و غبار، روی تو ای یار ریختند

روی سرِ تو از در و دیوار ریختند

مردِ خدا كجا و این همه تحقیر وایِ من

بزم شراب و آیه ی تطهیر وایِ من

هر چند بین ره بدنت را كشید و بُرد

دستِ كسی به رویِ زن و بچه ات نخورد

باران نیزه، نیزه نصیب تنت نشد

دست كسی مزاحم پیراهنت نشد

این سینه ات مكان نشست كسی نشد

دیگر سر تو دست به دست كسی نشد


 

                                                        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 توسط هادی وصال

خادمت جبریل شد بال و پری پیدا کند

خاک پایت شد مَلَک تاج سری پیدا کند

 

مصطفی از اولش هم در پی دختر نبود

بلکه بابای تو شد تا مادری پیدا کند

 

آن همه معراج رفتن علتش یک سیب بود

با همان تثبیت شد پیغمبری پیدا کند

 

بعد تو پیغمبری هم جمع شد اصلاً چه کَس

می تواند در کنار تو سَری پیدا کند

 

در همین سجاده هم در مَسندِ، الله باش

فاطمه، باید خدا هم مظهری پیدا کند

 

مرتضی با آن مقامش تازه گردنبند توست

تا که هم تو هم خودش یک زیوری پیدا کند

 

بیشتر دنبال کسب فیض از قرب تو بود

نه که با وصلت بخواهد همسری پیدا کند

 

از مباهات خدا معلوم بود  امکان نداشت

از نماز تو نماز بهتری پیدا کند

 

بی گمان محشر خودش اهل شفاعت می شود

هر که از تو رشته های معجری پیدا کند

 

هرکه از باب الحسینت وارد جنت نشد

از محالات است باب دیگری پیدا کند

 

       علی اکبر لطیفیان

 





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 توسط هادی وصال

هرگز غمی اندازه ی غم های من نیست

از بعد تو در این مدینه جای من نیست


من همسرم را میشناسم ، فاطمه نه...!

این صورت تو صورت زهرای من نیست


  علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی 92


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 توسط هادی وصال

باز هم ای دختر پیغمبر اکرم بمان

مرهم درد علی ای درد بی مرهم بمان

 

 زندگیِ روبه راهی داشتم؛ چشمم زدند

کوری چشم همه با شانه های خم بمان

 

 دست های تو شکسته ش هم پناه مرتضی ست

تکیه گاه محکم من پشت من محکم بمان

 

 تو نباشی پیش من، این ها زمینم می زنند

ای علمدار مدینه پای این پرچم بمان

 

 این نفس های شکسته قیمت جان من است

زنده ام با یک دمت پس لطف کن یک دم بمان

 

 کم ببوس این دستهایم را  خجالت میکشم

من حلالت میکنم اما تو هم یک کم بمان

 

با همین دستی که داری ، باز دستم را بگیر

پیش این مظلوم ای مظلومه عالم بمان

 

از تو از دیدن تو توشه کم برداشتم

یار هجده ساله هجده سال دیگر هم بمان

 

آه آه... تو مرا به آه آه... انداخته

جای کم کم رفتن از پیش علی کم کم بمان

 

روی تو گرچه ورم کرده ولی با آن خوشم

با همین روی بهم پیچیده و درهم بمان

 

 رفته رفته کار من دارد به خواهش میکشد

التماست میکنم، چیزی نمیخواهم  بمان

 

علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی ۹۲


 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم فروردین 1392 توسط هادی وصال

چندتایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا، در

 

گیرم از دست سنگ ها نشکست !!

چه کند بار شیشه اش با ، در

 

همه کج رفته اند ...حتی میخ

همه لج کرده اند ...حتی در

 

کم نیاورده است ، اما شال ...

کم نیاورده است ، اما در...

 

سرش از ازدحام ناچارا...

یا به دیوار میخورد یا در

 

می کشیدند از توی کوچه

فاطمه را یکی یکی تا در

 

دختری داد میزند : بابا

دختری داد میزند : مادر

 

  علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی ۹۲


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1392 توسط هادی وصال

مصحفی اعجاز دارد که کلامش فاطمه است

آن نمازی قرب دارد که قیامش فاطمه است


آنکه من هستم فقیر ابن الفقیر خانه اش

آنکه من هستم غلام ابن الغامش، ...فاطمه است 


دستبوس فاطمه بودن کمال مصطفاست

در مقامات نبی این بس مقامش فاطمه است 


حکم زهرا بر تمام انبیا هم واجب است

شرع ما پیغمبری دارد که نامش فاطمه است


حج زهرا ظاهرا بیت الحرامش مرتضاست

حج مولا باطنا بیت احرامش فاطمه است


فاطمه امر خداوند است و مامورش علیست

پس امام اول عالم امامش فاطمه است 


مصطفی ؟ یا مرتضی ؟ یا فاطمه ؟ یا هرسه تا؟

مانده ام از این سه تا اصلا کدامش فاطمه است 


رشته های چادرش بازار گرمی خداست

صبح محشر هم دلیل ازدحامش فاطمه است


عقلها راهی ندارند و زبانها الکنند

در مقام اهل بیتی که تمامش فاطمه است


      علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی 92



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 توسط هادی وصال

بسترت را جمع کن از خانه ، بیماری بس است

زیر چشمت گود افتاده است ، پس زاری بس است


از همان روزی که تو تب کرده ای تب کرده ام

خوب شو خوبم کنی سه ماه بیماری بس است


تو به فکر گریه ای من هم به فکر گریه ام

این تبسم کردن از روی ناچاری بس است


لاله ، لاله ،لاله، لاله، لاله، لاله ، ...تا به کی ؟

جای خالی در لباست نیست گل کاری بس است 


من مرتب میکنم این خانه ات را تو فقط

لحظه ای هم دست از دیوار برداری بس است


ای شکسته بال پس کی استراحت میکنی

هر زمان که پا شدم دیدم تو بیداری ، بس است


این طرفداری از من کار دستت داده است

بعد ازاین کاری مکن دیگر طرفداری بس است


وقت کردی یک کفن هم بعد پیرهن بباف

زندگی کردن برای من بس است ، آری بس است


باشد امشب میروم پیش خدا رو میزنم

بسترت را جمع کن از خانه بیماری بس است


       علی اکبر لطیفیان فاطمیه ی 92


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392 توسط هادی وصال

اسلایدر