ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان 1391 توسط هادی وصال

 

بى خانه زير سايه ديوار خوشترست

ديوانه بين کوچه و بازار خوشترست

از هر چه بگذرم سخن يار خوشترست

يعنى کلام حيدر کرار خوشترست:

من عاشق محمدم و جار مي زنم

 

در باطن سکوت،عذاب است... شک نکن

حرف حساب حرف حساب است... شک نکن

دنياى بى رسول خراب است.... شک نکن

اين"حرف" نيست، چند"کتاب" است... شک نکن

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

عبد محمديم اگر، نوش جانمان

پيوند خورده ايم به درياى بى کران

فرياد مي زند جگرم موقع اذان

اى اهل عرش، اهل زمين، اهل آسمان:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بايد به جاى آه کشيدن دوا نوشت

ياايهاالرسول، به جاى دعا نوشت

بايد هميشه بعد نبى آل را نوشت

معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

جبريل را فرشته نگو نوکرش بگو

يا نه غلام حلقه بگوش درش بگو

بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو

جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

دونيم مي کند تن هتاک را على

ما هم سپرده ايم به شيرخدا، على

فرياد مي زنم صد و ده بار يا على

يامظهرالعجائب و يا مرتضى على:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بالاتر است از همه مردم زمين

هر آن کسى که با صلوات است همنشين

لحظه به لحظه با نفس امّ مومنين

فرياد مي زند جگر من فقط همين:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

يزدان نوشت، حيدر کرار هم نوشت

دست شکسته... دست گرفتار هم نوشت

زهرا ميان آن در و ديوار هم نوشت

با خون خويش بر نوک مسمار هم نوشت:

من عاشقم محمدم و جار می زنم

 

           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن 1393 توسط هادی وصال

 

به احترام چشم هايت با دو پيمانه

سر مي زنم هر روز ميخانه به ميخانه

 

کافر نخوانيدم مسلمان همين دينم

من مي روم مسجد ولى از راه بتخانه

 

نام و نشان من اهميت ندارد که

نام مرا اصلاً بيا بگذار ديوانه!

 

در خانه تو مرده را بايد شهيدش گفت

آرى عزيزم فرق دارد خانه با خانه

 

راهم بيفتد عرش هم راهم نخواهى داد

بايد تو گهگاهى بيايى کنج ويرانه

 

فصل زمستان است و شب هايش هوا سرد است؟!

شب ها کجا بايد بخوابد مرغ بى لانه

 

ديدى اگر تا صبح از گريه نيفتادم

فردا بيا جسم مرا بگذار بر شانه

 

خاکسترم کردى و سوزاندى، بيا حالا...

شام غريبانم بريز اشک غريبانه

 

از روزى تنگم شکايت که ندارم هيچ...

تازه زيادم هست اين نان فقيرانه

 

عاشق شدن آواره گى دارد به دنبالش

عاشق شدن يعنى بفهمى خانه بى خانه

 

دارند خيلى ها ازين خيرات مي گيرند

بيگانه حتى نيست با اين خانه بيگانه

 

من بيشتر پايين پاى شمع مي گريم

پايين پاى شمع يعنى: "قبر پروانه"

 

آقا خودت مى دانى و ما نيز مي دانيم

که گريه سيرى بدهکاريم ماهانه

 

       علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 توسط هادی وصال

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم


شرمنده ام حالا که بال و پر نیاوردم



تو بی محلی کردی و من ریختم در خود


اما صدایش را همیشه در نیاوردم



من به شما یک جان ناقابل بدهکارم


چیزی از این بهتر نبود آخر نیاوردم



از چه مرا در پشت این در معطلم کردی


اصلاً شما گفتيد سر من سر نياوردم؟!



كار خودش را كرد آن يكبار دل دادن


يك بار دل آوردم و ديگر نياوردم



تكليف ديوانه بلاتكليفي اش باشد


من نيز تكليفي از اين بهتر نياوردم



من هر كه را آوردم اينجا از غلامان شد


يعني در اين خانه بجز نوكر نياوردم



اين خانواده نوكرانش محترم هستند


من بي طهارت نامي از قنبر نياوردم



كوه گناهي را به كاهي گاه ميبخشند


آخر من از كار شما سر در نياوردم



خيلي دلش ميخواست يك شب كربلا باشم


من آرزوي مادرم را برنياوردم...

 

 

    علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم دی 1393 توسط هادی وصال

از دهِ آباد ما ويرانه مي ماند به جا

آخرش از نام ما افسانه مي ماند به جا

 

آن قدرها آمدند و آن قدرها مي روند

سال هاى سال اين ميخانه مي ماند به جا

 

فيض ما از روضه ات از "روضه خانه" کمترست

ما نمي مانيم اما خانه مي ماند به جا

 

هر کسى فانى نشد در عشق باقى هم نشد

در قبال سوختن پروانه مي ماند به جا

 

بعد مردن خاک ما را وقف ميخانه کنيد

لااقل از خاک ما پيمانه مي ماند به جا

 

خانه قبر من- اين ويرانه را- آباد کن!

ورنه از اين خانه ها ويرانه مي ماند به جا

 

نام نه، تصوير نه، هر آن چه که داريم نه

از من و تو ناله مستانه مي ماند به جا

 

آن که مي ماند در اين خانه در آخر فاطمه ست

مي رود مهمان و صاحبخانه می ماند به جا

 

هر کجا رفتيم صحبت از رسول ترک بود

بيشتر از عاقلان ديوانه می ماند به جا

 

نيستم سرگرم سجاده، خودم فهميده ام

آخرش خدمت درِ اين خانه می ماند به جا 

 

           علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم آذر 1393 توسط هادی وصال

قبله تا طاق دو ابروى تو را کم دارد

چون نمازي ست که انگار خدا کم دارد

 

همه ی خلق سر سفره تو مهمانند

کرم سفره تو باز گدا کم دارد

 

سر ما را به دو تا کيسه زر گرم نکن

سائل خانه ات اين بار دعا کم دارد

 

گريه کن هاى تو را قلب مصفا دادند

هر کجا گريه ی تو نيست صفا کم دارد

 

کاروانى پى ات افتاد و پى اش افتادم

ديدم انگار سگ قافله را کم دارد

 

من پى تربت بين الحرمينم، بفرست

چون مريضى که مريض است و دوا کم دارد

 

تا رسيدن به کمالات بلا بايد ديد

هر کسى که نرسيده ست بلا کم دارد

 

بين حج کرببلا رفتى و يعنى حج هم

نيست مقبول اگر کرببلا کم دارد

 

خانه ما دو سه ماه است حسينيه شده

اين وسط عکس تو را خانه ما کم دارد

 

عاقل آن است که مسکين اباعبدالله ست

هر کسى نيست در اين خانه گدا، کم دارد

 

گريه کم دارم و فرياد زدن، پس اى داد

مانده حالا جگرم بين دو تا "کم دارد" 

         علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393 توسط هادی وصال

غم تا غم يار است، از غم خير ديديم

از گريه و از آه و ماتم خير ديديم

 

هر وقت دم داديم تو بر ما دميدى

ما بين دم دادن دمادم خير ديديم

 

ما در همين عالم به لطف روضه تو

اندازه خير دو عالم خير ديديم

 

ماه خدا جاى خودش را دارد اما

ما بيشتر ماه محرم خير ديديم

 

از جاى جاى  کربلا که هيچ حتى

از عکس هاى کربلا هم خير ديديم

 

پشت و پناه کشور ما پرچم توست

لحظه به لحظه زير پرچم خير ديديم

 

خير کثيرى که خدا فرمود گريه ست

آيا از ين گريان شدن کم خير ديديم؟!

 

ما گريه کن هاى تو با هم گريه کرديم

ما گريه کن هاى تو با هم خير ديديم

 

با ياد يک معصوم وقتى گريه کرديم

از چهارده معصوم ديدم خير ديديم

 

حج پيمبر را به پاى ما نوشتند

ما از رسول الله اعظم خير ديديم

 

گر رفت عاشورا وليکن اربعين هست

ما از صفر مثل محرم خير ديديم 

      علی‌اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر 1393 توسط هادی وصال

 

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين

بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

 

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند

خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

 

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم

نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

 

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد!

خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

 

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا

همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

 

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام

بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

 

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم

اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

 

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير

بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

 

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند

سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

 

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم

توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

 

          علي اكبر لطيفيان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط هادی وصال

ما را به نام هيچ کس قنبر نگردان

يعنى غلام خانه ديگر نگردان

 

معطل کن و چيزى نده، بگذار باشيم

ما را فقير اين در و آن در نگردان

 

من از غلامان سياه کربلايم

وقتى به تو رو مي زنم رو برنگردان

 

لطفى که دارد تربت تو زر ندارد

اين خاک پايى را که دادى زر نگردان

 

حر پشيمانيم و با تو حرف داريم

آقا به جان زينب از ما سرنگردان

 

حيفت نمي ايد ز ما گريه نگيرى؟

وضع بد ما را ازين بدتر نگردان

 

خيلى برايم مادرم زحمت کشيده

آقا مرا شرمنده مادر نگردان

 

ما آمديم اين بار پيش تو بميريم

پس لطف کن ما را به خانه برنگردان

 

من با فراتت چند سالى هست قهرم

اى تشنه لب با آن لبم را تر نگردان

 

من قول دادم از تو انگشتر نگيرم

اصلاً مرا مشغول انگشتر نگردان

 

برخيز که دور و بر زينب شلوغ است

در قتگله هم روى از خواهر نگردان

 

حداقل اى شمر پيش چشم زينب

عريان ما را اين ور و آن ور نگردان

   

      علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط هادی وصال

تقدیم به حسینیه ها و خدام حسینی

 

عمرى گذشت اما به درد تو نخوردم

شرمنده ام آقا به درد تو نخوردم

 

تو فکر من بودى وليکن من نبودم

اصلاً به فکر نوکرى کردن نبودم

 

من دور بودم، تو مرا نزديک کردى

راه مرا از کربلا نزديک کردی

 

گفتى اگر تو بى پناهى من حسينم

حتى اگر غرق گناهى، من حسینم

 

گفتى بيا پاک از گناهت مي کنم من

تو رو به چاهى رو به راهت می کنم من

 

گفتى بيا مثل تو خيلى خار دارم

حتى براى مثل تو هم کار دارم

 

آواره ام، آواره را آواره تر کن

بيچاره ام، بيچاره را بيچاره تر کن

 

آوارگى در اين حسينيه مي ارزد

بيچارگى در اين حسينيه مى ارزد

 

هر شب اسيرم مي کنى پاى بساطت

دارى تو پيرم مي کنى پاى بساطت

 

من چاى مي ريزم گناهم را بريزى

يک جا تمام اشتباهم را بريزى

 

شان نزولت مي کند آخر بلندم

سر را تو دادى جاى آن من سربلندم

 

 وقتى گذر کردند خيلي ها ازين جا

رفتند تا معراج تا بالا ازين جا

اين جا گرفته از خدا عيسى دمش را

اين جا خدا بخشيد آخر آدمش را

 

من خام بودم غصه و غم پخته ام کرد

اين پخت و پزهاى محرم پخته ام کرد

 

مي بينم اين جا پنج تا نور مقدس

اين آشپزخانه ست يا طور مقدس

 

اين جا همان جايي ست که مولا مي آيد

زينب ميايد، بيشتر زهرا می آید

 

پخت و پز آقاى بى سر را به من داد

در کارهايش کار مادر را به من داد

 

من عالمى دارم در اين جا با رقيه

هر وقت دستم سوخت گفتم يا رقيه

 

منت ندارم بر سرت... تو لطف کردى

حالا که هستم نوکرت تو لطف کردى

 

يک شب غذاى خواهرت را بار کردم

يک شب غذاى دخترت را بار کردم

 

بايد که دست از هر چه غير کربلا شست

ديگ تو را شستم خدا روح مرا شست

 

خدمت به اين بى رنگ و رو هم رنگ و رو داد

اين کفش ها را جفت کردن آبرو داد

 

در هر کجا که نام پيراهن مي آيد

زهرا مي آيد پيش ما حتماً مي آيد

 

من دست بر سينه دم در مي نشينم

در مجلس فرزند، مادر را ببينم

 

من مي نشينم کار و بارم پا بگيرد

شايد به من هم چادر زهرا بگيرد

 

آن چادرى که عصمت کبرا در آن است

فرداى محشر منجى پيغمبران است

 

خدمت تجلى ارادت هاى شيعه ست

بالاترين نوع عبادت هاى شيعه ست

 

ما به ولايت مي رسيم از اين مودت

ما به مودت مي رسيم از راه خدمت

 

خدمت درِ اين خانه تنها فرصت ماست

گفتند: اينجا پنج روزى نوبت ماست

 

اين پارچه مشکى -فداى روى ماهش-

دارد سفيدم مي کند رنگ سياهش

 

از سوخته دل ها نگير آقا غمت را

يک وقت از دستم نگيرى پرچمت را

 

بگذار يک گوشه به پاى تو بميرم

کنج حسينيه براى تو بميرم

 

من که به غير از لطف تو يارى ندارم

من که به غير از کار تو کارى ندارم

 

 آنقدر بين دسته هايت ايستادم

نذر علىّ اصغر تو آب دادم

 

اى کاش بين ايستادن ها بميرم

آخر ميان آب دادن ها بميرم

 

خوب است نوکر آخرش بى سر بميرد

خوب است بين نوکرى نوکر بميرد

 

خوب است ما هم گوشه اى عطشان بيفتيم

در زير پاى اين و آن عريان بيفتيم

 

     علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط هادی وصال

اسلایدر