X
تبلیغات
نود و پنج روز باران

ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان 1391 توسط هادی وصال


مردم بهم شیرآفرین نمیگن

داره من و میکشه این"نمیگن"

ام البنین چقد بهم می اومد

دیگه بهم "ام البنین" نمیگن

 

 ام البنین شدن چه دردسر داشت

تابوتش و معلوم نشد کی برداشت

غریبیِ امروزش و نبینید

ام البنین ی روز چهار پسر داشت

 

بوی علی چارتاییشون می دادند

خیلی برا فاطمه جون می دادند

یادش بخیر دور و برم که بودن

همه من و به هم نشون می دادند

 

 کبوتر مدینه پر نداره؛

خونه م ستاره و قمر نداره؛

"دیگه من و ام البنین نخونید"

ام البنین دیگه پسر نداره؛

 

 غصه و ماتم من و میبینن

اوضاع درهم من و میبینن

اونایی که محو رشیدیم بودن

حالا قد خم من و ...

 

کشته شدن ولی خبر نداشتم

به هیچ کدومشون نظر نداشتم

تا می بینید من و بگید:"حسین جان"

اصلاً خیال کنید پسر نداشتم

 

 دلم شکسته؛ می دونم شکسته

قدم کمونه؛ گمونم شکسته

روزا میام تو آفتاب می شینم

از چار طرف سایه بونم شکسته

 

همه ش می گفت: برام گلاب نیارید

من و دیگه پیش رباب نیارید

سر مزار من اگه اومدید

هر چی میارید ولی آب نیارید؛

 

     علی‌اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 توسط هادی وصال

اگر عاشق نشدم خشك و ترم را بشكن
پس گرفتم جگرم را كمرم را بشكن


اگر از چشمه يِ اين خانه نخوردم آبي

بعد از آن سبز شدم برگ و برم را بشكن


اگر از كوچه يِ معشوق عبورم دادند
من اگركه نشِكستم تو سرم را بشكن

چند وقتيست كه در پيش ِ تو سرسنگينم
با دوتا قطره غرور ِ جگرم را بشكن


آنقدر گريه نكردم دلِ من قفل شده
يك شب جمعه بيا قفل ِ حرم را بشكن


دستِ من آبرويم را به در ِ خلق ِ تو بُرد
به تلافيش تو دست دگرم را بشكن


تو كه تا پشتِ در ِ قلعه يِ من آمده اي
لطف كن دست بينداز درم را بشكن


نامه دادم به تو ديروز جوابش نرسيد
آه كمتر دلِ اين نامه برم را بشكن


من نشان ميدَهَمَت بيشتر از آينه ات
تو فقط سنگ بزن بيشترم را بشكن


پاي بيرون بنه پيشاني ِ من سجده كُنَد
بعد از آن مُهر ِ نماز سحرم را بشكن

اگر از بام تو پرواز كنم ميميرم
پس بيا زود بزن بال و پرم را بشكن


ماه هم بعدِ اباالفضل ندارد لطفي
پس شبِ چهاردهم هم قمرم را بشكن


اين چه ماهي است كه در هر گذري سوخت و ساخت
رويِ ني بند نشد گردنِ اسبش انداخت...

 


             علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 توسط هادی وصال

ما هم سر سال فاطمیه داریم

هم آخر سال فاطمیه داریم

از این سر سال و آخرش معلوم است

سرتا سر سال فاطمیه داریم


         علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم فروردین 1393 توسط هادی وصال

نثار صدیقه ی طاهره سلام الله علیها صلوات


ای اذان اشهد ان علی مولای من

میشود تکمیل با دنیای تو دنیای من


چند سالی میشود تاج سر زهرا شدی

نقطه ی پایین "با " ای نقطه ی در "فا" ی من


یا علی جانم ، فدای عین و لام و یای تو

حرف حرفم : فا و آ و طا و میم و های من


من خودم فکری به حال دردهایم میکنم

جان زهرا تو فقط غصه نخور آقای من


صبح تا حالا نشستم چند تا گل چیده ام

ای بزرگ خانه ام ! تقدیم تو گلهای من


هر چه کردم سینه ام نگذاشت ، جان فاطمه

چند بار این بچه هایم را بغل کن جای من


من نمیدان هر وقت خوابم میبرد

استخوان من میفتد روی هم ، ای وای من


دست تو وا شد خدا را شکر پس من میروم

راستی تابوت را آماده کرد اسمای من


بعد از این مسجد برو راحت برو راحت بیا

یک سر مویی اگر کم شد ز مویت پای من 


                  *******

پیرهن را بافتم یعنی به دردش میخورد ؟

یا خجالت میکشد این زینب کبرای من


           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 توسط هادی وصال

 

یک نفر از شاخه هایم کار میگیرد علی

از درخت "باردارت" بار میگیرد علی


هر چه هم با  احتیاط از پیش در رد میشوم

باز رخت من به این مسمار میگیرد علی


زودتر از کشتن گل باغبان را میکشد

به گلی در باغ وقتی خار میگیرد علی


کار من دیگر گذشته از مراقب بودنم

در نگیرد به سرم دیوار میگیرد علی


فضه زیر بازوی افتاده حالم را، نگیر

از رویم در را فقط بردار، میگیرد علی


کعبه من! با همین وضعی که دارد دست من

دامنت را باز چندین بار میگیرد علی


چهل نفر دارند در را سمت من هل میدهند

یک نفر از شاخه هایم کار میگیرد علی


           علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 توسط هادی وصال

نثار حضرت زهرا سلام الله علیها صلوات


اومدن توی خونم قدم زدن

توی کوچه بچه هامو هم زدن

شبا دیگه دور هم جمع نمیشیم

بدجوری زندگیمو بهم زدن


من میخوام مثل بهار گریه کنم

بشینم با ذوالفقار گریه کنم

تودلت پره منم دلم پره

پس کمی بخواب بذار گریه کنم 


من میخوام به پات تمنا بیارم

اشکم و برا مداوا بیارم

پیش دست تو خجالت میکشم

تو خونه دستمو بالا بیارم


فاطمه حرف جدایی کم بزن

خودت این تابوتت و بهم بزن

بچه ها دارن تموشات میکنن

هر طوری شده پاشو قدم بزن


   علی اکبر لطیفیان



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 توسط هادی وصال

کنیز هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

چگونه گریه برای نماندنت نکنم !؟

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم ؟

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی ؟

مگر تو قول ندادی بدون من نروی ؟

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم



      علی اکبر لطیفیان



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 توسط هادی وصال

شعر ولادت حضرت زینب کبری سلام الله علیها


غالباً آن گذري كه خطرش بيشتر است

ميشود قسمت آن كه جگرش بيشتر است


قیمت عبد  به افتادن در سجاده ست

سنگ فرش حرم دوست زرش بيشتر است


خانه اي هست در اينجا كه كريم اند همه

سر ِ اين كوچه اگر رهگذرش بيشتر است


دل ما سوخت در اين راه ولي ارزش داشت

هركه اينگونه نباشد ضررش بيشتر است


بي سبب نيست كه آواره ي هر دشت شديم

هر كه عاشق شود اصلاً سفرش بيشتر است


هرگدايي برسد لطف كه دارد، اما

به گدايان برادر نظرش بيشتر است


همه گفتند خدیجه ست ولی ما دیدیم

در جمالش كه جلال پدرش بيشتر است


وسعت روح بدن را به فنا ميگيرد

غير زينب چه كسي دردسرش بيشتر است


                 *******

قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد

سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد

 

بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم

نگذاريد دگر كار به محشر بكشد

 

دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد

از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد

 

مادر دَهر نزائيد و نخواهد زائيد

آنكه را از سر اين آينه معجر بكشد

 

بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد

تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!

 

زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است

يكسره جام بلاي همه را سر بكشد

 

قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست

عالمي را به تماشايِ برادر بكشد


         علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط هادی وصال

نثار خانوم حضرت زینب سلام الله علیها  صلوات

در سیر دل جبریل هم بال و پرش ریخت

وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت

 

فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش

هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت

 

از زینبش زهرای دیگر ساخت زهرا

مادر تمام خویش را در دخترش ریخت

 

او «زینت» است و بی نیاز از زینتی هاست

پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، دیدند انبیا هم

نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورند

مولا صدای خویش را در حنجرش ریخت

 

در کوفه حتی سایه اش را هم ندیدند

فرمود: غُضّوا... چشم ها در محضرش ریخت

 

زن بود اما با ابهّت حرف می زد

مردی نبود آن جا مگر کرک و پرش ریخت

 

وقتی که وا شد معجرش، بال فرشته

پوشیه های عرش را روی سرش ریخت

 

به مرقدش، تازه نگاه چپ نکرده!

صد لشگر تازه نفس دور و برش ریخت

 

یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است

گفتیم زینب، صد ابوالفضل از برش ریخت

 

هجده سر بالای نیزه لشگرش بود

تا شهر کوفه چند باری لشگرش ریخت

 

وقتی هجوم سنگ ها پایان گرفتند

خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت

 

با نیزه می کردند بازی نیزه داران

آن قدر خون از نیزه ها بر معجرش ریخت...

 

آن قدر بالا رفت و بالاتر که حتی

در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت


        علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1392 توسط هادی وصال

اسلایدر