ادْخُلُوهَا بسَلاَمٍ آمِنِينَ

                                                   فاطمه (س) دنبالش است صبح قیامت

                                                  هر که به دنبال دسته های حسین است

                برای دسترسی به اشعار کامل از علی اکبر لطیفیان به موضوعات وبلاگ مراجعه کنید

هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

                             


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم آبان 1391 توسط هادی وصال

غم تا غم يار است، از غم خير ديديم

از گريه و از آه و ماتم خير ديديم

 

هر وقت دم داديم تو بر ما دميدى

ما بين دم دادن دمادم خير ديديم

 

ما در همين عالم به لطف روضه تو

اندازه خير دو عالم خير ديديم

 

ماه خدا جاى خودش را دارد اما

ما بيشتر ماه محرم خير ديديم

 

از جاى جاى  کربلا که هيچ حتى

از عکس هاى کربلا هم خير ديديم

 

پشت و پناه کشور ما پرچم توست

لحظه به لحظه زير پرچم خير ديديم

 

خير کثيرى که خدا فرمود گريه ست

آيا از ين گريان شدن کم خير ديديم؟!

 

ما گريه کن هاى تو با هم گريه کرديم

ما گريه کن هاى تو با هم خير ديديم

 

با ياد يک معصوم وقتى گريه کرديم

از چهارده معصوم ديدم خير ديديم

 

حج پيمبر را به پاى ما نوشتند

ما از رسول الله اعظم خير ديديم

 

گر رفت عاشورا وليکن اربعين هست

ما از صفر مثل محرم خير ديديم 

      علی‌اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آذر 1393 توسط هادی وصال

 

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين

بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

 

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند

خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

 

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم

نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

 

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد!

خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

 

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا

همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

 

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام

بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

 

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم

اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

 

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير

بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

 

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند

سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

 

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم

توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

 

          علي اكبر لطيفيان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط هادی وصال

ما را به نام هيچ کس قنبر نگردان

يعنى غلام خانه ديگر نگردان

 

معطل کن و چيزى نده، بگذار باشيم

ما را فقير اين در و آن در نگردان

 

من از غلامان سياه کربلايم

وقتى به تو رو مي زنم رو برنگردان

 

لطفى که دارد تربت تو زر ندارد

اين خاک پايى را که دادى زر نگردان

 

حر پشيمانيم و با تو حرف داريم

آقا به جان زينب از ما سرنگردان

 

حيفت نمي ايد ز ما گريه نگيرى؟

وضع بد ما را ازين بدتر نگردان

 

خيلى برايم مادرم زحمت کشيده

آقا مرا شرمنده مادر نگردان

 

ما آمديم اين بار پيش تو بميريم

پس لطف کن ما را به خانه برنگردان

 

من با فراتت چند سالى هست قهرم

اى تشنه لب با آن لبم را تر نگردان

 

من قول دادم از تو انگشتر نگيرم

اصلاً مرا مشغول انگشتر نگردان

 

برخيز که دور و بر زينب شلوغ است

در قتگله هم روى از خواهر نگردان

 

حداقل اى شمر پيش چشم زينب

عريان ما را اين ور و آن ور نگردان

   

      علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط هادی وصال

تقدیم به حسینیه ها و خدام حسینی

 

عمرى گذشت اما به درد تو نخوردم

شرمنده ام آقا به درد تو نخوردم

 

تو فکر من بودى وليکن من نبودم

اصلاً به فکر نوکرى کردن نبودم

 

من دور بودم، تو مرا نزديک کردى

راه مرا از کربلا نزديک کردی

 

گفتى اگر تو بى پناهى من حسينم

حتى اگر غرق گناهى، من حسینم

 

گفتى بيا پاک از گناهت مي کنم من

تو رو به چاهى رو به راهت می کنم من

 

گفتى بيا مثل تو خيلى خار دارم

حتى براى مثل تو هم کار دارم

 

آواره ام، آواره را آواره تر کن

بيچاره ام، بيچاره را بيچاره تر کن

 

آوارگى در اين حسينيه مي ارزد

بيچارگى در اين حسينيه مى ارزد

 

هر شب اسيرم مي کنى پاى بساطت

دارى تو پيرم مي کنى پاى بساطت

 

من چاى مي ريزم گناهم را بريزى

يک جا تمام اشتباهم را بريزى

 

شان نزولت مي کند آخر بلندم

سر را تو دادى جاى آن من سربلندم

 

 وقتى گذر کردند خيلي ها ازين جا

رفتند تا معراج تا بالا ازين جا

اين جا گرفته از خدا عيسى دمش را

اين جا خدا بخشيد آخر آدمش را

 

من خام بودم غصه و غم پخته ام کرد

اين پخت و پزهاى محرم پخته ام کرد

 

مي بينم اين جا پنج تا نور مقدس

اين آشپزخانه ست يا طور مقدس

 

اين جا همان جايي ست که مولا مي آيد

زينب ميايد، بيشتر زهرا می آید

 

پخت و پز آقاى بى سر را به من داد

در کارهايش کار مادر را به من داد

 

من عالمى دارم در اين جا با رقيه

هر وقت دستم سوخت گفتم يا رقيه

 

منت ندارم بر سرت... تو لطف کردى

حالا که هستم نوکرت تو لطف کردى

 

يک شب غذاى خواهرت را بار کردم

يک شب غذاى دخترت را بار کردم

 

بايد که دست از هر چه غير کربلا شست

ديگ تو را شستم خدا روح مرا شست

 

خدمت به اين بى رنگ و رو هم رنگ و رو داد

اين کفش ها را جفت کردن آبرو داد

 

در هر کجا که نام پيراهن مي آيد

زهرا مي آيد پيش ما حتماً مي آيد

 

من دست بر سينه دم در مي نشينم

در مجلس فرزند، مادر را ببينم

 

من مي نشينم کار و بارم پا بگيرد

شايد به من هم چادر زهرا بگيرد

 

آن چادرى که عصمت کبرا در آن است

فرداى محشر منجى پيغمبران است

 

خدمت تجلى ارادت هاى شيعه ست

بالاترين نوع عبادت هاى شيعه ست

 

ما به ولايت مي رسيم از اين مودت

ما به مودت مي رسيم از راه خدمت

 

خدمت درِ اين خانه تنها فرصت ماست

گفتند: اينجا پنج روزى نوبت ماست

 

اين پارچه مشکى -فداى روى ماهش-

دارد سفيدم مي کند رنگ سياهش

 

از سوخته دل ها نگير آقا غمت را

يک وقت از دستم نگيرى پرچمت را

 

بگذار يک گوشه به پاى تو بميرم

کنج حسينيه براى تو بميرم

 

من که به غير از لطف تو يارى ندارم

من که به غير از کار تو کارى ندارم

 

 آنقدر بين دسته هايت ايستادم

نذر علىّ اصغر تو آب دادم

 

اى کاش بين ايستادن ها بميرم

آخر ميان آب دادن ها بميرم

 

خوب است نوکر آخرش بى سر بميرد

خوب است بين نوکرى نوکر بميرد

 

خوب است ما هم گوشه اى عطشان بيفتيم

در زير پاى اين و آن عريان بيفتيم

 

     علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط هادی وصال

مسلم بن عقیل(ع)

 

من مث نامه ي سربسته شدم

مثل يك دل، دل بشكسته شدم

در زدم تو خونشون رام ندادن

انقدر قدم زدم خسته شدم

*

بالاي بام مي زنم صدات حسين

كاش باشم منم تو كربلات حسين

دو تا قربوني اوردم با خودم

بچه هام فداي بچه هات حسين

*

عوض حنجر تو من چي بدم

نذر انگشتر تو من چي بدم

اگه بچه هاتو بازار بيارن

جواب مادر تو من چي بدم

*

كوفه لحظه لحظه تغيير مي كنه

مهمون و از زندگيش سير مي كنه

خيلي از موهام سفيد شد اين روزا

نگروني آدم و پير مي كنه

*

بعد از اين ديگه منو سفير نكن

دختراتو توي كوفه پير نكن

حالا كه مي خواي بياي، بيا ولي

زن و بچه تو ديگه اسير نكن

*

واسه تو شب تا سحر در مي زنم

وا نکردن در ديگر مي زنم

دارم از دل نگرونى مي ميرم

خودم و اين در و اون در مي زنم

*

نيا گفتنم برا دخترته

گريه هام براى انگشترته

با سر شکسته سربسته مي گم

اونکه دارى میاريش خواهرته

*

چه جورى به فکر جونت نباشم

يا که گريون جوونت نباشم

همه آماده کشتن تواند

چه جورى دل نگرونت نباشم

*

کوفه با حرمله بيعت مي کنه

برا کشتن تو نيت مي کنه

كوچه هاى تنگى که اين جا داره

خيلي زينب و اذيت مي كنه

 

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط هادی وصال

 

غير از غم معشوق در عالم خبرى نيست

جايي خبرى نيست که از غم خبرى نيست

پروانه پرش سوخت ولى آبرويش شد

ما هم دلمان سوخته، اين کم خبرى نيست

 

دنيا نتوانست ز ما گريه بگيرد

بين غم تو از غم عالم خبرى نيست

 

من توبه نکردم مگر از راه توسل

بي نام تو از توبه آدم خبرى نيست

 

گفتند درِ خانه غير تو شلوغ است

گفتند ولى رفتم و ديدم خبرى نيست

 

رزقِ همه اينجاست و رزّاق هم اينجاست

والله در خانه حاتم خبرى نيست

 

"گرماى گنه سوز حرم"خورد به ما، پس...

از سوختنِ بين جهنم خبرى نيست

 

از ناحيه توست عنايات خداوند

بى تو به خدا پيش خدا هم خبرى نيست

 

ده ماه همه منتظر ماه تو هستند

در سال به جز ماه محرم خبرى نيست

 

عمامه ندارى و عبا نيز ندارى

اى واى که از پيرهنت هم خبرى نيست

 

    علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط هادی وصال

در ميان جمعم اما باز غربت مي کشم

جرم من اين ست که بار محبت مي کشم

 

من همين در کنج عزلت آخرش مي بينمت

دودمان هجر را بعدش به عزلت مي کشم

 

من به جرم عاشقى هر شب ملامت مي شوم

من به جرم عاشقى هر شب ملالت مي کشم

 

با محبت مي کشى و با محبت مي کشى

هر چه دارم مي کشم از اين محبت مي کشم

 

هم ميايم پيش تو هم پيش تو مي آورم

هم عبادت مي کنم هم به عبادت مي کشم

 

هر چه ام، دارم درِ اين خانه خدمت مي کنم

هر که ام، دارم درِ اين خانه زحمت مي کشم

 

 گريه کن هاي تو آقايند، آقاى منند

خاک پاشان را به ديده عين تربت مي کشم

 

 يک دلى بشکن ز من تا گريه سيرى کنم

ورنه بعد روضه ات تا صبح حسرت مي کشم

 

آبرويم را بگير و گريه هايم را نگير...

گريه ام وقتى نمي گيرد خجالت مي کشم

 

 سمت روضه آمدن طى طريقت کردن است

وقت مردن هم خودم را سمت هيئت مي کشم

 

تا که من يک روز در هفته بيايم پيش تو

جان زهرا مادرت شش روز منت مي کشم

 

بچه هايم را بگير و بچه هايت را بده

با تو دور بچه هاى خويش را خط....

 

علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 توسط هادی وصال

غیر ازین در، خواهش احسان نمی‌آید به کار
التماس از دست این‌وآن نمی‌آید به کار


اهل تعارف نیستم جان قابل تعارف نبود
محضر معشوق حتی جان نمی‌آید به کار


یا که کشکول گدایی یا وبال گردن است
گر نباشد دست بر دامان نمی‌آید به کار


بی‌سروسامان شدن سیر و سلوک عاشق است
طالب دل را  سروسامان نمی‌آید به کار


خلوت یک کنج یوسف را عزیز مصر کرد
بی‌گناهان را چرا زندان نمی‌آید به کار


کار؛کار پنجه مشگل‌گشای مرتضاست
این گره طوری ست که دندان نمی‌آید به کار


کوفه هم ویرانه بود اول؛ علی ‌آباد کرد
چه کسی گفته دل ویران نمی‌آید به کار


دوستانت خاک را این‌قدر ارزش داده‌اند
ورنه بی کنعانیان کنعان نمی‌آید به کار


لطف کن قلاده‌ام را گوشه صحنت ببند
در نجف غیر از سگ دربان نمی‌آید به کار

***

در میان بی‌قراری‌ها قرار آمد به دست
روزى راز و نیاز از حال زار آمد به دست


روز هجران می‌کشیم و شب تقاضا می‌شویم
از خروش عاشقان لیل و نهار آمد به دست


نیستم گرچه کلیم‌الله اما در نجف
فرصت گفتار با پروردگار آمد به دست


هرچه را بخشيد می‌ریزم به‌پای فاطمه
خرج يارش می‌کنم هر چه ز یار آمد به دست


خار را با مهر تو چیدیم گل برداشت شد
گل بدون مهر تو چیدیم خار آمد به دست


گفت خالق بعدازاین تو خلق کن گفتی به چشم
چشم‌ باز و بسته کردی روزگار آمد به دست


ابرویت مثل کمان خم شد ولی شمشیر شد
بعدازآن لا سیف الا ذوالفقار آمد به دست


کعبه شد شأن نزولت پس تو رب الکعبه­ای
این‌چنین  شد که طواف هفت بار آمد به دست
***

گاه شد مظهر خدا و گاه شد مظهر علی
من علی را در خدا دیدم خدا را در علی


روز اول از خودش یک نور واحد خلق کرد
نیم آن شد مصطفی و نیمه‌ی دیگر علی


این سر قرآن علی و آن سر قرآن علی
حق کتابی را فرستاده ست سرتاسر علی


می‌نویسم از ازل ظاهر علی باطن علی
می‌نویسم تا ابد اول علی آخر علی


ظاهرش این بود در معراج، الله و رسول
بود اما باطناً، الله، پیغمبر، علی


او خودش جای خودش نامش چنان مشکل‌گشاست
که شفاعت می‌کند فردای محشر هر علی


یا ابا آدم! ابا شبر! ابا زینب! علی!
همسر زهرا على، داماد پیغمبر علی


شهریار و شهسوار و بنده پروردگار
حضرت دُلدُل­سوار و خواجه قنبر علی


انبیا دست توسل بر عبایش داشتند
انبیا هرچند بالایند بالاتر علی
***

گر زبانزد هست گرمای بیابان نجف
می‌دمد خورشید از چاک گریبان نجف


سفره مولاست گر پهن است هر جا سفره‌ای
عرش هم باشیم اگر هستیم مهمان نجف


دورتادور حرم زوزه کشیدن کار ماست
می‌شود نوح نبی وقتی نگهبان نجف


آرزوی دیدن جنت نکردم هیچ‌وقت
من خوشم با دیدن ریگ بیابان نجف


نیست مدیون کسی الا علی و فاطمه
هرکسی که رفت زیر دین ایوان نجف


به قنوت ما نمی‌آید عقیق هیچ­جا
می‌خرم انگشتر از ملک سلیمان نجف


ما سر و جانی بدهکار بتول و حیدریم
سر به قربان مدینه جان به قربان نجف


رزق آب‌ونان ما دست حسین است و علی
سال‌ها خوردیم آب کربلا نان نجف


نیمه ماه رجب از راه دارد می‌رسد
کربلای ما چه شد دستم به دامان نجف

 

      علی‌اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 توسط هادی وصال

عاشقان مدارج عالى

در عروجند با سبکبالى

 از خداوند پر شدم دیشب

تا مرا کرد از خودم خالی

 دل دنیا گریز باید داشت

معرفت نیست جنس بقالی

ذبح کردم تعلقاتم را

 جای آن گوسفند هر سالی

تا که یکبار هم شده راحت

بزنم دور تو پر و بالی

بار اگر بار عشق معشوق است

 راضيم من به شغل حمالى

 خاک پاى تو را به من دادند

نيست مانند من خوش اقبالى

 پوزه ام را به پات مي مالم

دست خود را سرم که مي مالى

 جبرييل تو مي شويم اگر

برسد از تو غوره کالى

 ما فقيران اگر غذا نرسد

 بيشتر مي کنيم خوشحالى

 گریه های جوانیم حتماً

می دهد بار در کهنسالی

 عرفه آمد و همه رفتند

سمت گودال "جاى ما خالى"

***

همه رفتند ساربان هم رفت

 تو هنوزم ميان گودالى

به تو دستم نميرسد، اصلاً...

 تو برايم هميشه آمالى

 

   علي اكبر لطيفيان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 توسط هادی وصال

اسلایدر